کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ١٨٠ - مبحث دوم در جهاد
ميان او و معاويه به سر رسد تا باز گردد و به جنگ پردازد. چهار هزار تن از سواران او كه عابد هم بودند گوشهگيرى برگزيدند و از كوفه بيرون رفتند و با على (ع) به مخالفت پرداختند و گفتند: حكم نيست مگر از آن خدا و نبايد از كسى كه خدا را نافرمانى كرده است فرمان برد. بيش از هشت هزار نفر به آنها گرايش يافتند و همگى ره سپردند تا به بحر وراء رسيدند و عبد اللَّه بن كوّاء را به امارت خويش برگزيدند. على (ع)، عبد اللَّه بن عبّاس را به سوى ايشان فرستاد تا از گناهشان باز دارد ولى آنها باز نگشتند. پس على (ع) بر مركب سوار شد و به سوى آنها رفت و ابن كوّاء نيز با گروهى از آنها بر مركب سوار شدند. على (ع) به او گفت: اى پسر كوّاء! از ميان كسانت خود را به من بنما تا با تو سخن گويم.
كوّاء گفت: آيا از شمشير تو در امانم؟ حضرت فرمود: آرى. پس او در ميان ده تن از يارانش نزد حضرت (ع) رفت.
على (ع) به او گفت: آيا به شما نگفتم مردم شام با بالا بردن قرآنها و فرمان حكمين شما را خواهند فريفت و اين كه جنگ آنها را گزيده است، و گفتم بگذاريد با آنها نبرد كنم ولى شما سرباز زديد، آيا من نخواستم پسر عمويم را حكم گردانم و گفتم او فريب نمىخورد و شما نپذيرفتيد مگر ابو موسى را و گفتيد: ما به حكميت او خشنوديم، و من هم از روى اجبار به خواست شما گردن نهادم در حالى كه اگر در آن هنگام يارانى جز شما مىيافتم به خواستتان گردن نمىنهادم، و آيا در حضور شما بر حكمين شرط نكردم كه به قرآن خدا از فاتحة الكتاب گرفته تا پايان آن و سنّت جامعه حكم كنند و در غير اين صورت از آن دو فرمان خواهم برد؟
ابن كوّاء پاسخ داد: راست گفتى، پس چرا به جنگ با اين قوم باز نگشتى؟ حضرت (ع) فرمود: تا مدّت ميان ما و آنها به سر رسد.
ابن كوّاء با ده نفر همراه خود گفتند: تو عزم اين كار دارى؟ حضرت (ع) فرمود: آرى و