کشف الیقین ت آژیر - علامه حلی - الصفحة ١٥٢ - مبحث دوم در جهاد
هند، دختر عتبه، وحشى را مأمور كرده بود يا پيامبر را بكشد يا على را و يا حمزه را.
وحشى گفت: براى كشتن محمّد كه راهى نيست، زيرا يارانش او را در برمىگيرند و احاطه مىكنند. على نيز به هنگام جنگ از گرگ محتاطتر است و امّا طمع من در باره حمزه است، زيرا او به هنگام خشم، جلوى خويش را نمىبيند. وحشى، حمزه را بكشت و هند بر جنازه او حاضر شد و دستور داد شكم او را بدرند و جگرش را بيرون آورند و مثلهاش كنند پس بينى و گوش او را بريدند.
جبرئيل گفت: شمشيرى نيست مگر ذو الفقار و جوانمردى نه مگر على. همه مردم اين ندا را شنيدند.
جبرئيل گفت: يا رسول اللَّه! ملائكه از جانفشانى على در حق تو دچار شگفتى شدهاند. پيامبر ٦ فرمود: چرا نبايد چنين باشد زيرا كه او از من و من از اويم[١].
[١] ابن بطريق در العمدة/ ٢٠٦ پس از بيان معانى از« من» مىگويد:
« اين سخن پيامبر:« منّى» به مفهوم آن است كه على همچون من است در تبليغ و انجام وظيفه و وجوب فرمانبرى از او، زيرا چنان كه خداوند به ابراهيم فرموده است پيامبر، هم نبى است و هم امام: إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ[ بقره/ ١٢٤]، و اين در حالى است كه ايشان پيامبر اولو العزم است. پس استحقاق امامت براى على( ع) همچون استحقاق نبوّت است براى پيامبر٦، زيرا راه استحقاق از يك جنس است و آن هم خواستن ابراهيم( ع) است، چه، او امامت را براى نسل خود درخواست كرد و خداوند به او فرمود:
لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ، ابراهيم عرض كرد: ظالم و ستمگر چه كسى است؟ و پاسخ آمد: كسى كه بتها را بپرستد، زيرا خداوند مىفرمايد: إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ[ لقمان/ ١٣]، پس ابراهيم در اين هنگام از پذيرش اين ستم براى خود و نسلش عذر خواست و گفت: وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ[ ابراهيم/ ٣٥]. در اين باره، سخن به كفايت گفتهايم و ديگر وجهى براى بازگفت آن نيست.
پيامبر٦ هنگامى بزرگداشت موقعيّت على( ع) را فزونى مىدهد كه مىفرمايد:« و انا منه»، زيرا اگر تنها مىفرمود:« علىّ منّى» و به همين بسنده مىكرد وجوهى را در تأويل در برداشت و لذا اين سخن:« و انا منه» گواه بزرگداشت اين ماجراست. مقصود پيامبر٦ آن نبوده كه جنس، شايسته امامت بوده است ... و امّا ذكر اداء در خبر به سبب اين فرمايش خداوندى است در استرجاع سوره برائت كه:« كسى آن را ادا نمىكند مگر تو يا كسى كه از توست و لذا او را به اين امر اختصاص داد و اداء را از او استرجاع كرد و آن را بدو سپرد و حضرت هم آن را بهنگام ادا كرد. سخن در اين باره و اختصاص آن به حضرت قبلا به كفايت مورد بحث قرار گرفته است. پس اين دلالت بر آن دارد كه جنسيت در اين خبر، همان جنسيت اداء و ولايت است و اين دو گرد نمىآيد مگر براى كسى كه شايسته امامت است. اين سخن پيامبر كه:« علىّ منّى» از پيش خود پيامبر نبوده بلكه پيشينه وحى دارد، چنان كه خداوند مىفرمايد: أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ[ هود/ ١٧]، و كسى كه بر دليل روشن خداى خويش است پيامبر است و گواهى كه نزد او قرآن را تلاوت مىكند يعنى على بن ابى طالب( ع)».
علّامه بياضى در الصراط المستقيم ٢/ ٥٧- ٥٨ نزديك به همين مضمون را آورده مىگويد:
« در توصيف صريح پيامبر٦ و سخن ايشان، دليل آشكارى است بر اين كه حضرت( ع) به اين مقام، حقّانيت بيشترى دارد، چه، اختصاص ايشان به اين سخن در ميان ديگر آحاد امّت، دليل فضيلتى است كه موجب استحقاق اين منزلت براى حضرتش( ع) مىگردد».
شيخ مظفّر در دلائل الصّدق ٢/ ٤٢٢- ٤٢٣ پس از وارد كردن اين خبر با الفاظ گوناگون مىگويد:
« دلالت همه اينها بر امامت امير المؤمنين( ع) روشن است، زيرا شمردن پيامبر٦ و على( ع)، چنان بخشى از هم دليل اين است كه آن دو در برخوردارى از مزايا و فضيلت و امامت، يكسانند، چنان كه گواه آن است پيشينه عملكرد على( ع) در برگزيدن كنيز از ميان اسرا، آن گونه كه در روايت عمران و بريده گذشت. به اين ترتيب دانسته مىشود كه مقصود حضرت از جمله:« او ولىّ هر مؤمن است» اراده امامت مىباشد، زيرا اراده جز امامت در اين مقام، شايسته نيست. به طور كلّى اين روايات دلالت دارد بر صحّت گزيده شدن كنيز از سوى امير المؤمنين( ع) و صحّت عملكرد گذشته حضرت( ع)، زيرا او از پيامبر است و پيامبر از او. پس فهميده مىشود كه على( ع) عملا امام است و حتّى از اين سخن پيامبر:« او از من است و من از اويم» فهميده مىشود كه على( ع) عملا به منزلت پيامبر است و عملا امام مىباشد و قيد« بعديّت» در پارهاى اخبار ياد شده منافاتى با آن ندارد، زيرا مقصود از آن تأخّر در رتبه، و اشاره است به اين كه على( ع) پس از پيامبر٦ به همه امور امامت خواهد پرداخت و تحقيق اين سخن در آيه نخست از آياتى كه مصنّف( ره) بر امامت، بدان استدلال كرد[ ص ٧٣- ٨٣] پيشتر بيان شد».
سيّد مرتضى عسكرى در« معالم المدرستين» ١/ ١٦٤- ١٦٥ در بيان مفهوم لفظ« از من» در احاديث پيامبر٦ مىگويد:
« لفظ« از من» در حديث« تو نسبت به من همچون هارونى به موسى» مفهوم اين لفظ را در ديگر احاديث پيامبر توضيح مىدهد، و آن چنين است كه چون هارون در نبوّت شريك موسى و وزير تبليغات او بوده و نسبت على( ع) به خاتم انبيا٦ همچون هارون بوده است به موسى به استثناى نبوّت پس آن چه براى على( ع) باقى مىماند وزارت در تبليغات است و بر اين اساس پيامبر٦ لفظ« از من» را در اين احاديث با وضوح و روشنى كامل چنين تفسير مىكند كه مقصود از آن اين است كه على از اوست در مقام ابلاغ بدون واسطه از سوى خدا به اشخاص مكلّف. اين چنين مفهوم« از من» در احاديث ديگر پيامبر در حقّ امام على و نيز در اخبارى كه اين لفظ به صورت تفسير ناشده آمده است روشنى مىيابد.
نظير اين خبر در روايت بريده در خبر شكوى آمده است كه پيامبر٦ فرموده است:« به على ناسزا مگو كه او از من است ...» و روايت عمران بن حصين كه:« همانا على از من است ...».
مقصود پيامبر٦ از همه اين روايات آن است كه على و فرزندان امام او در به دوش كشيدن سنگينىهاى امر تبليغ بدون واسطه به مكلّفان، از پيامبر هستند چنان كه گفته مىشود:« انگشترى از نقره»، و بر اين اساس امامان از پيامبرند و پيامبر از امامان. آنها در امر تبليغ با پيامبر مشتركند و وجه اختلافشان آن است كه پيامبر، احكامى را كه ابلاغ مىكند از طريق وحى دريافت مىكند و امامان، اين احكام را از پيامبر مىگيرند. پس آنها مبلّغانى هستند از سوى پيامبر به امّت و اين در حالى است كه پيامبر و خدا آنها را براى تحمّل سنگينى امر تبليغ آماده كردهاند، بدين ترتيب كه خداوند آنها را از هر گونه پلشتى حفظ كرده و كاملا پاكشان گردانيده است- چنان كه خداوند در آيه تطهير از اين امر خبر داده است- به ويژه آن كه پيامبر٦، افاضات خاصّى را به على( ع) ارزانى مىداشت كه خداوند به او وحى مىكرد و سپس امامان يكى پس از ديگرى آن را از پدر خود امام على( ع) به ارث مىبردند».
بنگريد به: كشف الغمه ١/ ٩٦ و مراجعات/ ٢٤٤- ٢٤٥.