ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٨٤
قلبه الذى به يعقل و لسانه الذى به ينطق و سمعه الذى به يسمع، و يده الذى به يبطش».
پارسى اين خبر[١] آن بود كه مولى عزّ و جلّ[٢] چنين[٣] فرموده است كه بنده من به رحمت من [a ٥٥] به هيچ چيز چنان نزديك نشود كه به گزاردن آنچه من فريضه كردهام به روى[٤] باز از پس[٥] وى به آوردن تطوّعها چندانى كه من او را دوست گيرم و چون دوست گرفتم همه دل وى از من انديشد و زبان وى از من گويد و گوش وى از من شنود و دست وى از بهر[٦] من گيرد.[٧] و سبب[٨] نزديك شدن بنده به رحمت مولى عزّ و جلّ[٩] گزاردن فريضههاست و ببايد دانستن[١٠] كه همچنانكه نماز و روزه و حج و زكوة فريضه است، همچنين بازايستادن از همه[١١] معاصى[١٢] فريضه است و تا فريضه نگزارد،[١٣] طاعت زيادتى قيمت ندارد. چون بعد از گزاردن فريضهها[١٤] تطوّعها آرد، آنگاه دوستى مولى[١٥] عزّ و جلّ را سزاوار[١٦] گردد.
چون كسى بينى كه هنوز از معاصى تمام دست بازنداشته بود و گويد كه مولى عزّ و جلّ را دوست مىدارم، معلوم شود كه اين دوستى حقيقى[١٧] نيست.
و اندر لؤلئيات[١٨] دو بيت آورده است:[١٩]
|
تعصى إلآله و أنت تظهر حبّه |
هذا لعمرى فى الفعال بديع |
|
|
لو كان حبّك صادقا لأطعته |
انّ المحبّ لمن يحبّ مطيع |
|
[b ٥٥] پارسى چنين بود كه خداى عزّ و جلّ[٢٠] را بىفرمانى مىكنى و دوستى وى دعوى مىكنى، اين كار عجب است، اگر دوستى تو درست[٢١] بودى مرو را[٢٢] فرمانبردار بودى، چه هركه[٢٣] كسى را دوست دارد فرمان او[٢٤] كند.
و محبّت از شناخت خيزد- چنانكه ياد كرديم به اوّل كتاب- و دليل برين آن است[٢٥] كه
[١] -« خبر» ندارد.
[٢] - تعالى.
[٣] -« چنين» ندارد.
[٤] - بروى.
[٥] -+ فريضههاى خويش را به من دوست گرداند.
[٦] -« بهر» ندارد.
[٧] -+ پس پديد آمد كه.
[٨] -« و سبب» ندارد.
[٩] - تعالى.
[١٠] - دانست.
[١١] -« همه» ندارد.
[١٢] - نيز.
[١٣] - يعنى تا اول آنكه فريضه است نگذارد.
[١٤] - چون از بعد فريضهها.
[١٥] -+ تعالى.
[١٦] - سزا.
[١٧] - حقيقت.
[١٨] -T : لويلئات؛P : اوليات[ كذا].
[١٩] -+ نظم.
[٢٠] - تعالى و تعظم.
[٢١] - راست.
[٢٢] -+ فرمانبردارى كردى و.
[٢٣] -+ مر.
[٢٤] - آنكس.
[٢٥] -« است» ندارد.