ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٥٨
كه شما كيانيد؟ گفتند كه ما مردمان فلان دهايم، غلّههاى ما را[١] ملخ خورده است،[٢] به نظر خواستن آمده بوديم تا ما را زبيده خاتون[٣] چيزى نظر كند. چون ديديم كه وى دوك مىريسد طمع از نظر بداشتيم،[٤] مىرويم تا غم زر خوريم. اين آينده مر زبيده را از گفتار ايشان خبر كرد.[٥] زبيده گفت: بگوى ايشان را[٦] كه ده هزار دينار را[٧] به شما بخشيدم و خازن را بفرماى[٨] تا ده هزار دينار ديگر مر ايشان را بدهد تا تخم خرند و به نفقات به كار برند و بگوى ايشان را كه دوك رشتن[٩] من از دون همّتى من نيست بلكه از آن است تا تن را فارغ ندارم تا به بيهودگى نرسد كه گفتهاند: «النّفس إذا تعطّلت تبطّلت». چون تن[١٠] فارغ دارى به بيهودگى مشغول شود.
و گفته بوديم كه دست به اسباب اندر بايد [a ١٠٢] زدن و دل به اسباب نى،[١١] تا به فرض و سنّت كار كرده باشى. و علامت دل بستن به سبب آن بود كه چون بنده را دل به سبب بسته شود، اندر كسب خيانت كند و دروغ گويد و اين خود ظاهر است و آنكه[١٢] پوشيدهتر است، آن است كه چون بنده را دل به سبب[١٣] بسته شود اگر از كسب فروماند دلش تنگ شود و اگر از كسب ساخته[١٤] به باطن به حاجتهاى خويش به مولى عزّ و جلّ باز نتواند گشتن و نيازش درست نشود، چه دلش بر آن[١٥] كسب اعتماد كند،[١٦] طاعتهاش بىقيمت شود.
و خواجه حاتم- رحمة اللّه[١٧] عليه- چنين گفته است كه هركه را سه چيز از يكديگر[١٨] جدا ندارد همه طاعتهاش[١٩] به[٢٠] معصيت آميخته شود چون آب با شير. پرسيدند كه كدام سه چيز را جدا دارد؟ گفت كه كار و مال و روزى. گفتند كه[٢١] بيان اين چگونه بود؟ گفت:
كار[٢٢] بنده بندگى است[٢٣] اگر از حلالورزى،[٢٤] ثواب بود و اگر از حرامورزى، عقوبت
[١] -+ امسال.
[٢] - بخورد و.
[٣] -« خاتون» ندارد.
[٤] - برداشتيم.
[٥] - از گفتار ايشان مر زبيده را خبر داد.
[٦] -« را» ندارد.
[٧] -« را» ندارد.
[٨] - فرمود.
[٩] - ريستن.
[١٠] -+ را.
[١١] - به جاى« نى»، نابستن ميانه رفتن است.
[١٢] - آنچه.
[١٣] - كسب.
[١٤] - اگر كسب ساخته شود.
[١٥] - بدان.
[١٦] -+ و.
[١٧] -« رحمه اللّه عليه» ندارد.
[١٨] - سه چيز را از هم.
[١٩] - طاعت او.
[٢٠] - با.
[٢١] -« كه» ندارد.
[٢٢] - چه+ كار.
[٢٣] -+ و كسب.
[٢٤] - ورزيدى.