ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٢١٠
درست گردد كه از صحبت هرچه وى را از مولى تعالى مشغول كند روى [a ١٣٦] بگرداند آنگاه به عاقبت دل رسد. و چون بنده گرويده از پى[١] معاصى و شهوات رود، نفس وى چيره گردد بر دل، و يقين ضعيف شود و دلسخت گردد و اين بيمارى[٢] بود و سختى دل از خشكى بود[٣] كه چون دل خشك گردد از آب رحمت و خشيت، دل خسته گردد، سخت شود[٤] و بهره نيابد و چون[٥] در دل ترس مولى عزّ و جلّ نماند، رحم بر خويشتن و خلق نكند[٦] و پرهيز نكند[٧] از معاصى.[٨] اگر رحم كند رحم عادتى كند[٩] نه حقيقى. و علامت رحم عادتى آن بود كه چون كسى را به بلاى ظاهرى بيند،[١٠] رحم كند[١١] چون برهنگى و گرسنگى و بيمارى و مانند اين وليكن بر كسى كه به معصيت[١٢] مبتلا گشته باشد[١٣] رحم نتواند كردن و بر كسى كه بر وى جفا كند رحم نتواند كردن. چه رحم حقيقى را علامت آن بود كه بر عاصى و جافى رحم تواند كردن تا مر عاصى را سرزنش [نكند][١٤] و از جافى كينه ندارد و به مكافات وى مشغول نشود.
آوردهاند كه روزى عصام بن يوسف- رحمة اللّه عليه- كه امام بلخ بود- به مسجد آدينه بلخ اندر آمد. حاتم را آنجا ديد، گفت: يا ابا عبد الرحمن ما را از لطايف[١٥] خويش بهرهاى بده.
حاتم [b ١٣٦]- رحمه اللّه- گفت: هركه چهار چيز[١٦] بداند، طاعت كند و بداند كه طاعت كردم؛ اگر[١٧] نداند و معصيت كند[١٨] نداند كه معصيت كردم.
گفت: كدام چهار كار است؟
گفت: نيكويى كه از كسى به وى رسد، توشه آنكس داند[١٩] به بهشت، و بدى كه از كسى[٢٠] بيند، توشه آنكس داند[٢١] به دوزخ، و نيكويى كه از وى به كس رسد، توشه خويش بيند به بهشت، و بدى كه از وى به كسى رسد مثله.[٢٢]
عصام گفت:[٢٣] يا شيخ![٢٤] معنى اين چگونه بود؟[٢٥]
[١] - به دم.
[٢] -+ دل.
[٣] - خيزد.
[٤] -« دل خسته ... شود» ندارد.
[٥] - سخت دل گردد.
[٦] - بر خلق نماند.
[٧] - نه بيش پرهيز تواند كردن.
[٨] - و نه رحم تواند كردن بر خلق و.
[٩] - بود.
[١٠] - در بلايى بيند ظاهر.
[١١] -« رحم كند» ندارد.
[١٢] - معصيتى.
[١٣] - بود.
[١٤] -[] ازP افزوده شد.
[١٥] - طريق.
[١٦] - كار را.
[١٧] - و هركه.
[١٨] -+ و.
[١٩] - بيند.
[٢٠] -+ به وى رسد.
[٢١] - بيند.
[٢٢] - به جاى« مثله»، توشه خويش بيند به دوزخ.
[٢٣] -+ رحمة اللّه تعالى.
[٢٤] -« يا شيخ» ندارد.
[٢٥] - باشد.