ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٢٢٤
چون همّت بلند بود گردن نيز بلند بود[١] يعنى به تواضع نتواند زيستن با خلق، لاجرم پاى او بلغزد و به تكبّر اندر افتد. [b ١٤٦] و كسى بود كه گردن پست دارد و به تواضع زيد وليكن همّتش نيز پست بود. دلش به طمع بسته شود لاجرم غل خوارى به گردنش افتد.[٢]
و خواجه ابو بكر ورّاق- رحمة اللّه عليه- گفته است:[٣] مرد بزرگ نشود تا طمع از خلق باز[٤] ندارد و بار خلق نكشد.
و[٥] خواجه امام بشاغرى- رحمة اللّه عليه- فرموده است كه شخصى[٦] بر محمّد بن سمّاك آمد[٧] و گفت: مرا حديثهاى رسول- ٧-[٨] بياموز.[٩] گفت: هر حديثى را دينارى مى[١٠] خواهم. اين مرد هزار دينار داشت، بداد، هزار حديث آموخت و[١١] بنوشت. چون قصد بازگشتن كرد، گفت: مرا وصيّتى كن تا بازگردم. گفت: من ترا سه وصيّت كنم كه ترا منفعت به ازين هزار حديث كه نوشتهاى و به ازين هزار دينار كه دادهاى،[١٢] باشد. گفت: برو تو خود را به خدمت مولى عزّ و جلّ مشغول كن تا مولى عزّ و جلّ بندگان خود را به خدمت تو مشغول كند و طمع از چيز[١٣] خلق بردار تا از دشمناكى[١٤] خلق برهى و گلوى خويش را از طعام[١٥] مردمان نگاهدار تا به هواى مردمان سخن نبايد[١٦] گفتن و مولى عزّ و جلّ از تو به خشم شود. آنگاه آن هزار دينار به وى داد.[١٧] گفت: مقصود [a ١٤٧] من زر نبود، مقصود من آن بود كه ببينم كه ترا به تعليم نياز درست هست يا نى و قدر علم مىدانى؟
و «تذلّل» آن بود كه كسى فرمانهاى خداى عزّ و جلّ نگذارد و به باطن به مولى عزّ و جلّ مشغول نباشد تا مولى عزّ و جلّ عيش بر وى تنگ گرداند و به چشم خلق خوار گرداندنش و دلش درويش گردد و نگرانىاش به خلق افتد و دل وى به طمع بسته شود، پس او خود را پيش خلق خوار كردن گيرد[١٨] و از شكستگى حال خود به ايشان گله كند و با ايشان
[١] - دارد.
[٢] -« به گردن اندر» افتد.
[٣] - به جاى« گفته است»، در عالم و متعلم چنين آورده است كه گفتهاند لا ينيل الرجل حتّى يعفّ عمّا فى ايدى الناس، و يحتمل اذى الناس. گفت.
[٤] - بر.
[٥] -+ چنين آورده است.
[٦] - مردى.
[٧] -+ رحمة اللّه عليه.
[٨] - صلى اللّه عليه و سلّم.
[٩] -+ و مسئلهها.
[١٠] -« مى» ندارد.
[١١] -« آموخت و» ندارد.
[١٢] -+ مرا.
[١٣] - خير.
[١٤] - دشمنايگى.« خلق» ندارد.
[١٥] -T : طمع.
[١٦] - نبايدت.
[١٧] - روى پيش وى نهاد.
[١٨] - آغازد خويشتن را خوار كردن پيش خلق.