ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٦٨
فرموده:[١] «انّ ابن آدم يقول: مالى مالى، و ليس لك من مالك الّا ما أكلت فافنيت، أو لبست فابليت، أو تصدّقت فأمضيت». پارسى اين[٢] خبر چنين بود كه: مىگويد فرزند آدم خواسته من،[٣] خواسته من؛ چيست[٤] مر ترا از خواسته[٥] تو؟ جز آنكه [a ١٠٩] خوردى[٦] و سپرى كردى يا پوشيدى و كهنه كردى يا از خويش جدا كردى و به درويش دا [د] ى. معنى آن است- و اللّه اعلم- كه بنده آنچه در دست ويست همه آن خداوند است- عزّ و جلّ- كه گفتهاند: «العبد و ما فى يده لمولاه». و آنچه در دست بنده بود نداند كه هر آينه روزى وى بوده است[٧] يا نى،[٨] آنگه پديد آيد كه بخورد و بپوشيد[٩] و صدقه داد.[١٠] چون بنده پيش از آنكه پديد آيد كه روزى وى هست يا نى، مال خويش نام كند و دل به وى[١١] بندد. اگر حكم مولى عزّ و جلّ[١٢] آن[١٣] رفته باشد كه كسى بستاند از وى[١٤] و يا هلاك شود، مر بنده را دشوار شود صبر كردن و رضا دادن كه هرچند به عقد توحيد مقرّ است كه همه آن مولاى است- عزّ و جلّ-[١٥] و تصرّف در آن خويش مىكند وليكن چون دلش بسته گشته[١٦] باشد به مال به باطن،[١٧] چنان با خصومت بود كه گويى مولى عزّ و جلّ آن[١٨] وى هلاك كرده است[١٩] يا آن وى ديگرى را داده است.[٢٠] چه هر وقتى كه بنده را در دل به چيزى جز مولى عزّ و جلّ[٢١] بسته شود آن عقوبت بود و چون از آن چيز جدا شود دلش خسته شود و مولى عزّ و جلّ[٢٢] در قرآن [b ١٠٩] بيان كرد[٢٣] كه آغاز توكّل دل گسستن است از اسباب، چه تا دل از اسباب گسسته نشود و به باطن گسسته نشود[٢٤] به حقيقت به مولى عزّ و جلّ پيوسته نشود، چنانكه مىفرمايد:[٢٥] «وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ
[١] -+ الى متى بقول+ ابن آدم.
[٢] - ٧.
[٣] - درP عبارت« كار بنده را مولى تعالى به وقت حاجت ... خواسته من» هم در متن و هم در حاشيه( گb ٢٦) آمده است.
[٤] - نيست.
[٥] -+ مال.
[٦] - خورى.
[٧] - وى هست.
[٨] - نه+ چه آنكه در دست وى بوده است روزى وى بوده است.
[٩] - يا بپوشد.
[١٠] - دهد.
[١١] - به وى دل.
[١٢] - تعالى.
[١٣] - چنان.
[١٤] - از وى بستاند.
[١٥] - خداوند است تعالى.
[١٦] - شده.
[١٧] - مال باطل.
[١٨] - از.
[١٩] - كردستى.
[٢٠] - به ديگرى دادستى.
[٢١] - تعالى.
[٢٢] - تعالى.
[٢٣] - كرده است.
[٢٤] -« و به باطن گسسته نشود» ندارد.
[٢٥] -+ قوله تعالى تقدّس و تعظّم.