ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٠٩
هر دو[١] خواجه ابو زكريّا[٢] را گفتند كه اگر مولى عزّ و جلّ ترا مال دهد[٣] چه كنى؟ گفت:
فرمايم تا گرد رباط مغاكها كنند و سيم و زر آنجا فرو ريزم و به بام رباط برآيم و خداى را- عزّ و جلّ- مىپرستم. هركه قصد دين من كند، گويم كه فلان جاى پر زر است[٤] [a ٧١] لختى بردار و مرا از پرستش مولى عزّ و جلّ مشغول مكن. هر دو خواجه اتفاق كردند كه اينكه[٥] تو گفتى از همه نيكوتر است و مال جز مرين كار را نشايد كه آفت از دين خويش[٦] دور كنى تا دين به سلامت باشد.
و به خبر آمده است كه[٧] رسول- صلى اللّه عليه و سلّم- چنين فرموده[٨] است كه مولى عزّ و جلّ با من عهد كرده است كه هيچكس از امّت تو نيايد روز قيامت به[٩] «لا اله الّا اللّه»[١٠] و با وى[١١] نياميزد الّا به بهشت در[١٢] آرامش. پرسيدند مر رسول را- صلّى اللّه عليه و سلم- كه چه آميزد به «لا اله الّا اللّه محمّد رسول[١٣] اللّه»؟ گفت: حريص كردن دل به دنيا[١٤] و گرد كردن و بازداشتن حقّها از مال[١٥] و سخن پيغامبران گفتن و كار پيغامبران[١٦] ناكردن، آميختن اينها بود.
و آغاز حرص را رغبت خوانند و[١٧] رغبت قوّت گيرد، حرص خوانند. و رغبت با زهادت ضد يكديگرند، هركه را رغبت[١٨] به دنيا افتد زهادتش به دين افتد و هركه را رغبت[١٩] به دين افتد زهادت وى[٢٠] به دنيا افتد.
آوردهاند كه بزرگى از مردى چنين شنيد كه گفت[٢١] از بهشت جاى نشستنى بسنده كردهام.[٢٢] آن بزرگ مرو را چنين [b ٧١] گفت كه زاهديت به دنيا افكن و از دنيا به جاى نشستنى[٢٣] بسنده كن كه وى گذران[٢٤] است.
و قناعت خورسند خوارى بود. و خواجه حكيم- رحمة اللّه عليه- گفته است كه
[١]-+ خواجه مر.
[٢]- ابو ذكريا.
[٣]- اگر ترا مال دهد مولى تعالى ناخواسته.
[٤]- فلان جاى دنياى.
[٥]-T : اينك؛P : اينكه.
[٦]-+ به وى.
[٧]- از.
[٨]- گفته.
[٩]- با.
[١٠]-+ محمد رسول اللّه.
[١١]-+ چيزى.
[١٢]- اندر.
[١٣]-« محمد رسول اللّه» ندارد.
[١٤]- حريصى كردن به دنيا.
[١٥]- حقّهاى مال از مال.
[١٦]- جبّاران كردن.
[١٧]-+ چون.
[١٨]-+ وى.
[١٩]-+ وى.
[٢٠]- زهادتش.
[٢١]-+ من.
[٢٢]- كردم.
[٢٣]- نشستن.
[٢٤]- گذرنده.