ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٤٣
[٥] فصل فى معرفة الشّك و اليقين
در اوّل[١] گفته بودم[٢] كه[٣] بايد كه حال باطن خويش را بشناسد كه در يقينم يا در شكّ؟
نخست ببايد دانست[٤] كه پارسى «يقين» چه بود؟ و[٥] پارسى «يقين» آن[٦] بود كه[٧] عرب گويد: «يقين الماء فى الحوض اذا استقر». يقين آن بود كه گروش قوّت گيرد و دل[٨] قوىّ شود تا نفس مر دل را نتواند جنبانيدن. چه اهل معرفت چنين گفتهاند كه مثال دل همچون قنديل[٩] است آويخته و شكّ همچون باد، و شكّ از نفس خيزد، چون قنديل سبك بود باد اندك [a ٢٩] مرا او را بجنباند[١٠] و چون قنديل گران بود هر بادى مر او[١١] را نتواند جنبانيدن. و جنبانيدن نفس[١٢] آن بود[١٣] كه[١٤] گرويده بود[١٥] كه مر او[١٦] را آفريدگاريست و هرچه در عالم[١٧] است همه آفريده ويست. و مرا[١٨] مولى تعالى را مىبايد پرستيدن و از وى بايد ترسيدن. به وى امّيد بايد داشتن و وى را بايد دوست داشتن[١٩] و دل به وى بايد[٢٠] بستن. و نفس مر مولى عزّ و جلّ را نديده است و مرو را رغبت به مخلوقان است و به دنيا
[١] -+ كتاب.
[٢] - بوديم.
[٣] -« كه» ندارد.
[٤] - دانستن.
[٥] -« و» ندارد.
[٦] - آرام.
[٧] - چه.
[٨] -+ قوت گيرد و.
[٩] - قنديلى.
[١٠] - تواند جنبانيدن.
[١١] - وى.
[١٢] -+ مر دل را.
[١٣] -
[١٤] -+ دل.
[١٥] - است.
[١٦] - وى.
[١٧] -+ چيزى.
[١٨] - مر مرا از مولى تعالى بايد ترسيدن[ و در حاشيه اضافه شده:] و وى را بايد پرستيدن.
[١٩] -« و وى را بايد دوست داشتن» ندارد.
[٢٠] -+ اندر.