ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٧٠
بسندگى مولى عزّ و جلّ[١] مر بنده را همان[٢] نصيب بود كه وى مر مولى عزّ و جلّ را بسنده تواند داشت.[٣] و چون بنده چنين داند كه بر مولى عزّ و جلّ توكّل كردهام و كفايت پديد نمىآيد دليل آن بود كه علم توكّل را [b ١١٠] مىداند كه توكّل بر مولى عزّ و جلّ بايد كردن توكّل پنداشته است و توكّل نتوانسته است[٤] كردن؛ كه نه هركه علم كارى[٥] بداند آن كار بتواند كردن. چه اهل معرفت چنين گفتهاند كه علم توكّل همچنان است كه[٦] بر كوه[٧] نگريستن و توكّل همچنان است كه بر كوه رفتن و بسيار كس بود كه بر كوه تواند نگريستن وليكن طاقت[٨] نبود ورا[٩] كه بر كوه رود. و همچنين چون بنده به فاسقى و دوستى دنيا مشغول شود نفس وى چيره شود بر دل، و يقين را ضعيف كند و دل به اسباب بسته شود و نتواند دل را از آن اسباب[١٠] گسستن به باطن و توكّلش درست نشود و هركه را توكّلش از روى حقيقت[١١] درست شود، دل وى توانگر شود. و آنكه رسول- صلى اللّه عليه و سلّم- گفته است: «ليس الغناء بكثرة العرض، ولكنّ الغناء غنى القلب». گفت: توانگرى آن است كه دل توانگر بود[١٢] و توانگرى دل جز به توكّل نبود- و اللّه اعلم- و هركه را دلش توانگر شود وى هم در دنيا عزيز شود.[١٣]
چه آوردهاند كه هارون الرّشيد مر بهلول را چنين[١٤] گفت كه[١٥] خواهى[١٦] تا ترا از بيت المال چيزى پيدا كنم؟ بهلول گفت كه خداوند [a ١١١] عزّ و جلّ[١٧] ترا بيافريد و مرا بيافريد؛ ترا روزى دهد، مرا فراموش كند؟
و سه بيت تازى گفته[١٨] اندرين معنى:[١٩]
|
يحول الغنى و العرض[٢٠] فى كلّ موطن |
ليستوطنا قلب امرى ان توكّلا |
|
|
و من يتوكّل كان مولاه حسبه |
و كان له فيما يحاول معقلا |
|
|
اذا رضيت نفس بمقدار حظّها |
تعالت و كانت أكرم النّاس منزلا |
|
[١] - تعالى.
[٢] - چندان.
[٣] - داشتن.
[٤] - نتوانست.
[٥] - كار.
[٦] -+ چون.
[٧] -+ تواند.
[٨] - طاقتش.
[٩] -« ورا» ندارد.
[١٠] - از اسباب نگاهداشتن+ و گسستن.
[١١] - از روى حقيقت توكّلش.
[١٢] - گفت: توانگرى آن نيست كه در دست چيزى بسيار بود وليكن توانگرى آن است كه دلت توانگر بود.
[١٣] -+ و هم در آخرت.
[١٤] - ندارد.
[١٥] - ندارد.
[١٦] -+ كه.
[١٧] - تعالى.
[١٨] -+ اند.
[١٩] -+ شعر.
[٢٠] - و العز.