ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٥٢
توفيق مشغول باشى [b ٩٧] و هرچه در دنيا مولى عزّ و جلّ[١] روزى[٢] تو كرده است بىيارى همه مخلوقان بتواند[٣] رسانيدن تا دل از خلق گسسته دارى. و اين توكّل فريضه است بر باطن تا دل به اسباب[٤] مخلوقان بندى[٥] نه آنكه از اسباب و حيلهها دست بازدارى. چه آوردهاند كه روزى عمر خطّاب- رضى اللّه عنه-[٦] قومى را ديد نشسته[٧] و دست از كسب بازداشته. گفت: شما چه مردمانيد؟ گفتند: متوكّلان.[٨] گفت: طعام از كجا مىخوريد؟
گفتند: از آنجا كه مولى عزّ و جلّ[٩] پديد آرد. گفت: شما متوكلانايد. و قومى ديگر را ديد همچنين خاموش گشته[١٠] و دست از كسب بازداشته. گفت: شما چه مردمانايد؟ گفتند: ما متوكّلانيم. گفت: طعام از كجا مىخوريد؟ گفتند: فلان قبيله ما را طعام مىفرستد، ما مىخوريم و خداى عزّ و جلّ[١١] را مىپرستيم. درّه برآورد و گفت: شما متوكّلان نهايد، چه متوكّلانايد[١٢] يعنى آماده خوارانايد، متوكّلان كسانىاند[١٣] كه تخم در زمين انداخته باشند[١٤] و دل بدان[١٥] نبسته و چشم نهاده كه مولى عزّ و جلّ[١٦] ورا چه[١٧] روزى پديد آرد كه توكّل به باطن فريضه است نى به ظاهر. [a ٩٨] و آن كسان[١٨] كه چنين پنداشتهاند كه شرط توكّل آن است كه دست از كسب بازدارى،[١٩] گفتهاند كه توكّل به[٢٠] حقّ عيال و ستور و مهمان درست نيايد. و اين سخن به نزد من درست نيست، چه توكّل به همه جايها[٢١] فريضه است ولكن بايد كه به باطن، دل بر كسببندى،[٢٢] نه آنكه دست از كسب بازدارى، چه خواجه حكيم- رحمه اللّه- چنين گفته است كه كسب حصار توكّل است، چون دست از كسب[٢٣] بازدارى توكّل ويران شود. و همين خواجه گفته است: اگر از اسباب به[٢٤] ظاهر دست بازدارى ظاهرت هلاك شود و به باطن اگر[٢٥] بر كسب و[٢٦]
[١] - تعالى.
[٢] - قسمت.
[٣] -T :« بتواند» دو بار نوشته است،P :+ به تو.
[٤] -+ و.
[٥] - نبندى.
[٦] - امير المؤمنين عمر بن خطاب رضى اللّه تعالى عنه.
[٧] - نشسته بودند.
[٨] - ما متوكّلانيم.
[٩] - مولى تعالى رساند و+.
[١٠] - همچنين نشسته.
[١١] - تعالى.
[١٢] - متأكلان.
[١٣] - متوكّل آنكس بود.
[١٤] - بود.
[١٥] - بر آن.
[١٦] - تعالى+ مر او.
[١٧] -« چه» ندارد.
[١٨] - كسها.
[١٩] -+ بر غلطاند از آنكه چنين.
[٢٠] - در.
[٢١] - جايگاه.
[٢٢] - نبندى.
[٢٣] - چون از كسب دست.
[٢٤] -« به» ندارد.
[٢٥] - و اگر به باطن.
[٢٦] -+ بر.