ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٣٤٦
|
چو بردار خواهد بدى ميوهدار |
پديد آيدش گل به وقت بهار |
|
(نامعلوم)، ٢٠٢
|
تازى و پارسى همه نزديك ما يكىست |
نزديك او گرامى پرهيزگارتر |
|
(رودكى)، ١٥ حاشيه
|
ز دانش چه چاره بود اى پسر |
به دانش جدايى تو از گاو و خر |
|
(آفريننامه)، ٣٩
|
و گر هيچ دل را بمانى تو كور |
پس افزون نهاى اى پسر بر ستور |
|
(آفريننامه)، ٣٩
|
چيز از پى جانست، نه جان از پى چيز |
چون جان برود كجا به كار آيد چيز |
|
(نامعلوم)، ١٠٧
|
مكن اندر هواى دوست غلوّ |
همچنين در بدىّ دشمن نيز |
|
|
زانكه شايد بدانكه دوست شود |
دشمن دشمن تو يار عزيز |
|
(نامعلوم)، ٧٨
|
هرچه خورد مردم نادان خورش |
خوى بدش گيرد از آن پرورش |
|
(خواجه حكيم سمرقندى)، ٥٨
|
علم حاصل كن ار همىخواهى |
كه به فردوس دركنى تو نشاط |
|
|
علم حاصل مكن بدان كه بدو |
نان مسجد خورى و وقف رباط |
|
(نامعلوم)، ٤٠
|
نشان تو گفته است مرد مجرگ |
گلوبنده بنده است تا روز مرگ |
|
(آفريننامه)، ٣٩
|
سنگ و گوهر يكى است چون نخورى |
چه كنى خانومان خود پرسنگ |
|