ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٢٤٦
|
[تكلّفني إذلال نفسى لعزّها |
و هان عليها أن أهان لتكرما |
|
|
تقول سل المعروف يحيى بن أكثم |
فقلت سليه ربّ يحيى بن أكثما |
|
ترجمه][١]
|
ز بهر عزّت اگر گويدم كه خوارى جوى[٢] |
كه هست بر دل او[٣] خوارى عزيزان خوار |
|
|
بر فلان رو و گويد نياز برگويم[٤] |
[a ١٥٥] تو رو، نياز به پروردگار او بردار |
|
و خواجه حكيم- رحمة اللّه عليه-[٥] گفته است كه خويشتندارى خويشتن سپاريست[٦] كه خويشتن را به مولى عزّ و جلّ[٧] سپارى، او ترا از پرده دريدگى[٨] نگاه دارد.[٩]
و هم از خواجه حكيم[١٠] پرسيدند كه تفسير «كفاف» چه بود؟ گفت: آنكه هرچند مرد را هيچ نبود، غم هيچ نبود،[١١] به وقت بايست هيچ كم نبود.[١٢] پس هركه خواهد كه تا خويشتندارى بر وى بيايد،[١٣] بايد كه به بسندكارى[١٤] عيش بسنده كند و به دم آرزوهاى زياده[١٥] نرود. چون خواهد كه به آرزوها رسد، خويشتندارى نتواند كردن. و خواجه حكيم- رحمة اللّه عليه-[١٦] گفته است هركه [به يافت مراد عافيّت بس نكند در][١٧] يافت مراد[١٨] عافيت گم نكند و چون عافيت گم كرد،[١٩] همه مرادها گم گردد و چون خويشتندارى بتواند كردن[٢٠] بيدار باشد تا كبر نكند كه كبر كردن شوم است.[٢١] چه آفت خويشتندارى آن بود كه چون به باطن طمع از خلق برداشت،[٢٢] به تن تواضع نتواند كردن كه[٢٣] خويشتن را از خلق بىنياز بيند و به تكبّر اندر افتد و خلق را خوار دارد.
[١] -[] ازP افزوده شد.
[٢] - ز بهر عزش فرمايش كه خوارى جوى.
[٣] - وى.
[٤] - گيرم.
[٥] -+ چنين.
[٦] - سپارش است.
[٧] - به خداى.
[٨] - و خوار شدن.
[٩] -+ معنى اين سخن آن است- و اللّه اعلم- كه مرد در خويشتن همّت خويشتندارى بيند و داند كه خويشتندارى نيكو است بايد كه از خداى تعالى بخواهد كه يا ربّ خويشتندارى بر من نگاهدار، چه از داشت مولى تعالى بد پديد نيايد هرچند جهد كند به خويشتندارى نتواند رسيدن و پرده وى دريده شود مگر آنكه مولى تعالى وى را نگاه دارد.
[١٠] - و همين خواجه حكيم را.
[١١] -+ و.
[١٢] -+ و اين خبر دليل مىدهد.
[١٣] - ماند.
[١٤] - بسندگى.
[١٥] - زيادتى.
[١٦] -+ چنين.
[١٧] -[] ازP اضافه شده است.
[١٨] -+ جز.
[١٩] - گردد.
[٢٠] -+ بايد كه.
[٢١] -« كه كبر كردن شوم است» ندارد.
[٢٢] - به ظاهر مر خلق را.
[٢٣] - نتواند كرد چه.