ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٠٨
برين آن است كه مولى عزّ و جلّ مىفرمايد: «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ» [المنافقون/ ١] و راستترين سخنان كلمه شهادت است وليكن در دل منافقان حقيقت آن نبود، مولى عزّ و جلّ ايشان را دروغزن خواند چون به زبان مىگويند «لا اله الّا اللّه محمّد رسول اللّه» وليكن از بهر زيادت شدن مال دروغ گويند و هركه خيانت كند[١] و ستم كند و سبك دارد، دليل كند كه منافق شده[٢] است وليكن نمىداند، زيرا چنين گفتهاند كه مؤمن را سه چيز است: مال و تن و دين؛ چون بلايى پيش آيد مال فداى دين[٣] كند تا بر تن وى رنج نرسد. چون پيش نرود، تن پيش دارد تا در دين[٤] نقصان نيفتد، چه به نزد مؤمن دين از مال و تن دوستتر است. و منافق را علامت آن بود كه بلايى چون پيش آيد نخستين دين را پيش آرد.[٥] اگر[٦] نرود تن را پيش آرد[٧] و مال را آنگاه پيش آرد [b ٧٠] و بدهد.
و به خطّ جدّ پنجم[٨] خواجه امام زاهد ابو بكر محمّد بن ابراهيم القلانسى- رحمه اللّه- ديدهام كه وى چنين نوشته بود كه روزى خواجه ابراهيم دروازهكشى و خواجه عمر بن [كذا] سمرقندى[٩] به نزد[١٠] خواجه ابو زكريا ورغرى- رحمه اللّه- رفته بودند به زيارت.
خواجه ابو زكريا[١١] ازين دو يك خواجه چنين گفت كه اگر مولى عزّ و جلّ ترا مال دهد چه كنى؟ گفت: مسجدها كنم و پل و رباط و به خيرها به كار برم.[١٢] خواجه ابو زكريا[١٣] گفت:
مال نگرفته و دوستى وى به دل اندر ناآورده به از آنكه گرفته و به اين جايها به كار برده.
باز آن خواجه ديگر را گفت: اگر ترا مولى عزّ و جلّ[١٤] مال دهد چه كنى؟ گفت: بر آنكسان روم كه خدمت مخلوقان مىكنند از بهر مال و گويم بگيريد مال از من و بياييد[١٥] تا جمله خداى را پرستيم عزّ و جلّ.[١٦] خواجه ابو زكريّا[١٧] گفت: همّت تو هم نيكوست. و ايشان[١٨]
[١]-+ و خيانت كنند( به جاى هركه خيانت كند).
[٢]-« شده» ندارد.
[٣]- تن.
[٤]- دينش.
[٥]- دارد.
[٦]- ار از پيش.
[٧]-+ و اگر پيش نرود+ مال پيش دارد و بدهد.
[٨]-+ خود.
[٩]- خواجه ابو عمران سمرقندى.
[١٠]- نزديك.
[١١]- خواجه ابو ذكريا.
[١٢]- رباطهاى و مسجدهاى كنم و پل و به خيرها به كار برم.
[١٣]- خواجه ابو ذكريا.
[١٤]-« مولى عزّ و جلّ» ندارد.
[١٥]- ازين بگيريد و بياييد.
[١٦]- تعالى و تقدّس و تعظّم.
[١٧]- خواجه ابو ذكريا.
[١٨]- باز آن.