ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٧١
و در يك مجلس[١] سمرقند من اين بيتها را نقل[٢] كردم و حكيم جوهرى سمرقندى حاضر بود، ورا[٣] گفتم اين بيتها را ترجمه كن! ترجمه كرد:[٤]
شعر[٥]
|
توانگرى و شرف هر دو گرد گردايند[٦] |
بود وطنشان اندر[٧] دل توكّل جوى |
|
|
هر آنكه كرد توكّل ورا بس است خداى |
معين و ناصر و نصرتدهند [ه] از همه روى |
|
|
كسى كه كرد[٨] بسنده بدان كه بهره اوست |
مدان ز آدميان كس به قدر و پايه اوى[٩] |
|
و هركه را توكّلش درست نشود دلش درويش بود.[١٠] و معنى اين خبر كه رسول- صلى اللّه عليه و سلّم- فرموده[١١] است: «كاد الفقر ان يكون كفرا». يعنى خواست بود درويشى كه كافرى گردد، مراد درويشى دل است- و اللّه اعلم- چه درويشى دل از ضعيفى يقين بود [b ١١١] و هركه را يقين ضعيف شد،[١٢] شك قوىّ شد و شك بيمارى دل است. و چون دل بيمار شد خطر بود كه بميرد، خاصّه كه علاج نكند و هركه را دل درويش شد، وى به دنيا حريص گردد كه چنين گفته است خواجه حكيم- رحمه اللّه-[١٣] كه دل هدى دارد و معده غذا دارد و تن دنيا دارد، چون دل[١٤] به هدى ضعيفى گيرد تن به دنيا حريصى گيرد و چون تن به دنيا حريصى گيرد معده از غذا تهى گردد و چون معده از غذا تهى گردد[١٥] تن ضعيف شود و چون تن ضعيف شد دلتنگ شد[١٦] و چون دلتنگ شد خو بد گردد[١٧] و چون خو بد گشت خير هر دو جهان از دست مرد برود.
و چون بنده در[١٨] خويشتن نشان درستى توكّل بيند، شكر بايد كردن و بيدار باشيدن و به مولى[١٩] عزّ و جلّ اندخسيدن تا دلش با توكّل بيارامد.[٢٠] چه به اوّل كتاب ياد كرده شده بود كه آرام با حال پسنديده حال[٢١] ناپسنديده گردد، همچنانكه دل عام با مال آرام[٢٢]
[١] - يكى مجلس در.
[٢] - روايت.
[٣] - وى.
[٤] - كرده است.
[٥] -« شعر» ندارد.
[٦] - گردانند.
[٧] -T : در؛P : اندر.
[٨] - كرده.
[٩] - وى.
[١٠] - شود.
[١١] - گفته.
[١٢] - بود.
[١٣] - خواجه حكيم رحمه اللّه تعالى چنين گفته است.
[١٤] - و دل چون.
[١٥] -« گردد» ندارد.
[١٦] -+ و بدخو گشت و چون خو بد گشت.
[١٧] -« و چون دلتنگ شد خو بد گردد» ندارد.
[١٨] - اندر.
[١٩] - تعالى.
[٢٠] - نيارامد.
[٢١] -« حال» ندارد.
[٢٢] -« آرام» ندارد.