ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٧١
را بر وى نگمارد[١] و اگر فرزند آدم به جز[٢] مولى تعالى امّيد ندارد[٣] مولى تعالى او[٤] را به كس نماند.[٥] آنگاه عبد اللّه بن عمر- رضى اللّه عنهما-[٦] چنين گفت كه اندر دل خود ترس اين شير نيافتم، دانستم كه مولى تعالى اين شير را بر من نگمارد.
و يكى از بزرگان چنين گفته است كه همه امّيد ايمنى مر ترسكارى[٧] راست وليكن ايمنى نيست و همه ترس ناايمنى مر ناترسكارى[٨] راست وليكن نوميدى نيست، چه ترس اندر[٩] دنيا نشان [b ٤٧] ايمنى قيامت است. هرچند ترس بدين جهان بيشتر، امّيد ايمنى بدان جهان بيشتر.
و خواجه حكيم را- رحمه اللّه-[١٠] كسى چنين گفت كه اگر كسى از من بپرسد[١١] كه از خداى[١٢] مىترسى؟ من چه جواب گويم؟[١٣] گفت: چنين گوى كه من مىترسم[١٤] كه از آنها[١٥] باشم كه از خداى نمىترسند.[١٦]
و اهل معرفت چنين گفتهاند كه ترس بر سه نوع است: يك[١٧] ترس از روى ايمان است كه مؤمن گرويده است كه از مولى تعالى ببايد ترسيدن و ديگر ترس آن بود كه مؤمن را پديد[١٨] آيد به وقت شنودن و عيد و باز برود و اين از آن بود كه به[١٩] دل گذاره نكرده باشد و ديگر ترس حقيقى است كه از يقين خيزد كه بنده را از بىادبى و معصيت و از مشغول بودن به شهوات بازدارد و به غالب حال[٢٠] در دل خويش ترس بيابد بىتكلّف.
و نيز گفتهاند كه ترس سبب آبادانى دل است. هر دلى كه در وى ترس نبود، آن دل ويران بود[٢١] و چون از يك كرانه دل ترس بيرون شود از كرانه ديگر معصيت درآيد.
اهل معرفت چنين گفتهاند كه بنده را چنان بايد كه ترس از[٢٢] مولى عزّ و جلّ[٢٣] [a ٤٨] و امّيد به[٢٤] مولى عزّ و جلّ بر دل بنده چيره بود تا ترس و امّيد مخلوقان بر دل وى چيرگى
[١] - نگماردى.
[٢] -+ از.
[٣] - نداردى.
[٤] - وى.
[٥] - نماندى.
[٦] - رضى اللّه تعالى عنه.
[٧] - ترسكاران.
[٨] - ترسكاران.
[٩] -+ دل در.
[١٠] -« رحمه اللّه» ندارد.
[١١] - پرسند.
[١٢] -+ تعالى.
[١٣] - دهم.
[١٤] - بترسمى.
[١٥] - اينها.
[١٦] - به جاى« كه از خداى نمىترسند» كه نترسى.
[١٧] - يكى.
[١٨] - بر.
[١٩] - بر.
[٢٠] - احوال.
[٢١] - شود.
[٢٢] -« از» ندارد.
[٢٣] - تعالى.
[٢٤] -« به» ندارد.