ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٥٩
اذا صلحت صلح الجسد كلّه، و اذا فسدت فسد الجسد كلّه، ألاوهى القلب». گفت:[١] اندر تن [a ٤٠] فرزند آدم گوشت پارهايست كه اگر آن گوشت پاره نيكو بود، همه تنش نيكو بود و اگر آن گوشت پاره بد بود، همه تنش بد بود و آن دل است. همين است[٢] كه ياد كرديم[٣]- و اللّه اعلم- كه چون نفس بر دل چيره شود،[٤] دل بد[٥] شود و چون دل بد شود[٦] خوى بد شود.[٧] و بدخويى بر دو نوع است: يكى با خالق و يكى با خلق. آنكه با خالق بود آن است[٨] كه به گزاردن امرها[٩] كاهلى كند و به معصيتها[١٠] دليرى كند و به قضاها رضا ندهد.
خواجه حكيم را- رحمة اللّه عليه-[١١] پرسيدند كه بدخوى كيست؟ گفت: آنكه وى را بداشت مولى عزّ و جلّ[١٢] بسند[١٣] كارى نيست.
و بدخوى با خلق آن بود كه از خلق چشم دارد كه او را عزيز دارند و وى مر خلق را عزيز ندارد[١٤] و از خلق چشم دارد كه انصاف وى بدهند و وى انصاف خلق ندهد و اين خوى بد از آن خيزد كه نفس بر دل چيره گشت،[١٥] چشم[١٦] نور عقل را بپوشانيد[١٧] و چون نور عقل را بپوشانيد[١٨] از خالق و از خلق[١٩] چشم دارد كه با وى معاملت هم[٢٠] به مراد وى كنند و چون نكنند خشم گيرد و اين از غايت حماقت[٢١] و ابلهى [b ٤٠] بود، چه آن كس كه او را عقل قوّت دارد وى خصومت با تن خود كند[٢٢] كه چرا چنان نمىزيى كه پسند مولاىست عزّ و جلّ و[٢٣] با مولى عزّ و جلّ[٢٤] خصومت نكند[٢٥] كه چرا مرا چنان نمىدارى كه پسند من است، چه بسيار كس بود[٢٦] كه از مولى عزّ و جلّ[٢٧] به خشم بود و نداند كه به خبر آمده است از رسول- ٧-[٢٨] كه «من اصبح على الدّنيا حزينا اصبح على اللّه ساخطا». خبر داد كه هركه بامداد برخيزد[٢٩] غمناك به سبب نايافت بهرههاى
[١] - يعنى.
[٢] -« همين است» ندارد.
[٣] - كردم+ معنى اين خبر آن بود.
[٤] - شد.
[٥] - شد.
[٦] - شد.
[٧] - شد.
[٨] - بود.
[٩] - امرهاش.
[١٠] - معصيتاش.
[١١] - تعالى.
[١٢] - تعالى.
[١٣] - بسنده.
[١٤] -« او را عزيز دارند و وى مر خلق را عزيز ندارد» ندارد و به جاى آن: به هواى وى بروند و وى به مراد خلق نرود.
[١٥] -+ و.
[١٦] -« چشم» ندارد.
[١٧] - بپوشاند.
[١٨] - بپوشاند.
[١٩] -+ همى.
[٢٠] - همه.
[٢١] -« حماقت و» ندارد.
[٢٢] - دارد.
[٢٣] -+ نچنانكه.
[٢٤] - تعالى.
[٢٥] - كند.
[٢٦] - باشد.
[٢٧] - تعالى.
[٢٨] -+ گفت.
[٢٩] -+ گفت.