ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٥٤
اندر آيد نتوانى[١] ديدن و اگر ديو با تو ايمان نديدى[٢] قصد ايمان تو نكردى[٣] چه دزد در خانه ويران به دزدى[٤] نرود. و بعضى گفتهاند از اهل معرفت[٥] كه[٦] از پاكى ايمان تست.
معنى [b ٣٦] آن است كه به سبب آن وسوسه ايمان تو تازه شود. چه مثال ايمان چون انگشت افروخته است. چون بنده به معاصى و شهوات مشغول شود آن نور ايمان و را[٧] بپوشاند همچون انگشت افروخته كه روزگار[٨] برآيد روى او خاكستر گيرد و روشنايى و تبش كمتر دهد. چون بادى بر وى وزد آن خاكستر را از روى ببرد، انگشت تازه گردد.
چون ابليس ديد كه بنده به معاصى و شهوات مشغول گشت قصد بردن ايمان وى كند به وسوسهها. چون[٩] بنده آگاه شود كه ابليس[١٠] قصد ايمان من كرده[١١] با خويشتن تأمّل كند كه اگر من[١٢] ابليس را به معاصى و شهوات اجابت نكردمى ورا قصد ايمان من كى افتادى.[١٣] من بيش وى را به شهوات و معاصى اجابت نكنم تا وى را قصد ايمان من نيفتد.[١٤] آن قصد كردن اين بنده به ماندن شهوات و معاصى همچون باديست كه خاكستر را از روى انگشت ببرد تا انگشت تازه گردد. پس پديد آمد كه[١٥] وسوسه ديو[١٦] قوّت ايمان وى گشت.
آوردهاند[١٧] كه خواجه ابو بكر ورّاق- رحمة اللّه عليه-[١٨] با يكى از بزرگان چنين گفته است كه ابليس[١٩] مىگويد [a ٣٧] كه من بدان[٢٠] ابلهى نيم كه از آغاز مؤمن را به كافرى وسوسه كنم، من نخست مؤمن را به شهوتهاى[٢١] حلال حريص كنم، چون به شهوات حلال حريص گشت و هواى تن بر وى چيره گشت، آنگاه به معاصى وسوسه كنم تا مرا آسانتر بود. چون به معاصى حريص شد، آنگاه به كافرى وسوسه كنم تا مرا آسانتر بود.
و خواجه ابو تراب نخشبى[٢٢] چنين گفته است[٢٣] كه هواى تن آيينه ابليس است. اندر
[١] - نتواند.
[٢] - نراندى.
[٣] - نكندى.
[٤] -+ در.
[٥] - بعضى از اهل معرفت چنين گفتهاند.
[٦] - آنكه گفت.
[٧] - وى را.
[٨] - روزگارى.
[٩] - و+.
[١٠] -+ آگاه شده و.
[١١] - كرد.
[١٢] -+ مر.
[١٣] - او را قصد ايمان من نيفتدى.
[١٤] -« من بيش وى ... نيفتد» ندارد.
[١٥] - به ديدن.
[١٦] -+ سبب.
[١٧] - و+.
[١٨] - تعالى.
[١٩] -+ چنين.
[٢٠] - چنان.
[٢١] - شهوات.
[٢٢] - نسفى+ رحمه اللّه تعالى.
[٢٣] - گويد.