ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٥٠
زهد مشغول شود گمان نبرد كه به زاهدى رسيده است.[١]
و خواجه حكيم- رحمة اللّه عليه- گفته است[٢] كه خداى عزّ و جلّ[٣] را كه از وى يافتم[٤] هدى چگونه تهمت كنمش به نادادن غذا. و همين سخن را[٥] زيادت كرده است و گفته[٦] كه مولى عزّ و جلّ[٧] اين هدايت كه ترا داده است مر هيچ كافر را نداده است و روزى از هيچ كافرى بازنداشته[٨] آنچه مر هيچ كافر را نداد، ترا بداد،[٩] آنچه از هيچ كافر بازنداشت، از تو كى بازدارد.
و خواجه حاتم- رحمة اللّه عليه-[١٠] مر دوستى را سه وصيّت كرد و چنين گفت كه اگر اين[١١] وصيتهاى من ترا سود ندارد علم اوّلين و آخرين ترا سود ندارد. گفت:[١٢] اگر مقرّى كه بندهام،[١٣] كار [a ٣٤] به رضاى خداوند كن و اگر مقرّى كه روزىدهنده يكى است، روزى را به معصيت طلب مكن و اگر مقرّى كه هرچه كنى بر مولى عزّ و جلّ[١٤] عرضه بايد كردن[١٥] پس كار بىحجّت مكن.
و پدر من- رحمة اللّه عليه-[١٦] به املا روايت كرد از لقمان حكيم[١٧] كه پسر خويش را شش سخن وصيّت كرد؛[١٨] گفت: اى پسر كار اين جهان چندان[١٩] كن كه بدين جهان خواهى بودن[٢٠] و كار آن جهان چندان[٢١] كن كه بدان جهان[٢٢] خواهى بودن و طاعت خداى عزّ و جلّ[٢٣] چندان كن كه بدو[٢٤] حاجت دارى و معصيت چندان[٢٥] كن كه بر آتش طاقت دارى[٢٦] و خداوند تعالى[٢٧] را بىفرمانى مكن كه زشت بود كه وى ترا آفريد[٢٨] و روزى داد و مسلمانى روزى كرد[٢٩] و تو مر او را بى[٣٠] فرمانى كنى و اگر هرآينه از گناه
[١] - رسيدم.
[٢] - گفت رحمة اللّه تعالى.
[٣] - خداوندى.
[٤] - كه يافتم از وى.
[٥] - بيان.
[٦] -+ است.
[٧] - تعالى.
[٨] - كافر بازنداشت.
[٩] - داد.
[١٠] - تعالى.
[١١] -« اين» ندارد.
[١٢] - بعد از آن چنين فرمود كه.
[١٣] - بندهاى.
[١٤] - تعالى.
[١٥] - عرض بايد كرد.
[١٦] -« عليه» ندارد.
[١٧] -+ رحمه اللّه تعالى.
[١٨] - كه وى پسر خود را شش وصيّت كرد.
[١٩] - چندانى.
[٢٠] - درين جهان خواهى بود.
[٢١] - چندانى.
[٢٢] - در آنجا.
[٢٣] - تعالى.
[٢٤] - به مولى.
[٢٥] - چندانى.
[٢٦] - بر آتش دوزخ صبر توانى كردن و طاقت آرى.
[٢٧] - خداى تعالى و تقدس و تعظم.
[٢٨] - بيافريد.
[٢٩] - مسلمانى داد.
[٣٠] - نا.