ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٣٧
گفت: اين پسر تو خو كرده بود[١] به زدن گاو و خر، چنان پنداشته[٢] كه تو نيز گاوى يا خرى،[٣] ترا نيز بزده.[٤]
و نيز فرزندان[٥] را بازدارند از دشنام دادن تا خو[٦] نكنند تا ملعون نشوند.[٧] چه پدرم- رحمة اللّه عليه-[٨] چنين گفته[٩] كه خبر است از رسول- ٧- كه چنين گفته است:[١٠] «ملعون من سبّ والديه»، قيل: «يا رسول اللّه كيف يسبّهما»؟ قال: «يسبّب لهما»، گفت: لعنت خداى عزّ و جلّ بر فرزندى[١١] باد كه مادر و پدر خود را دشنام دهد. گفتند:[١٢] چگونه دشنام دهد مادر و پدر خود را؟ گفت: به دشنام آرد[١٣] ايشان را يعنى دشنام دهد مادر و پدر كسى را تا[١٤] آن كس گويد كه مادر تست و پدر تو؛[١٥] يا كارى كند بد[١٦] تا مادر و پدر خويش[١٧] به دشنام آرد. و ديگر آنكه فرزند را بگويد كه اگر ترا دشنام دهند تو جواب[١٨] [a ٢٦] مده. چه عيسى- ٧-[١٩] گفته است: «احتملوا من السّفيه واحدة كى تربحوا عشرة». گفت: چون بىخردى شما را يك دشنام دهد جواب مدهيد تا ده ديگر نبايد شنيدن.[٢٠] و پدر من- رحمة اللّه عليه- مرا به كودكى اين[٢١] بيت آموخته است:
شعر[٢٢]
|
دشنام دهد ترا خسيسى[٢٣] |
چاره چه بود به جز شنودن |
|
|
گر[٢٤] سگ بگزد ترا چه گويى[٢٥] |
تو باز توانىاش گزيدن؟ |
|
ديگر فرزند[٢٦] را بازداريد در[٢٧] خوردكى از شتالنگ باختن و از جوز باختن تا[٢٨] از كودكى خو نكند به مقامرى.[٢٩]
و ديگر فرزند[٣٠] را بازداريد از سوگند خوردن به راست تا خو نكند به سوگند خوردن
[١] - است.
[٢] - پنداشت.
[٣] - گاو و خرى.
[٤] - بزد.
[٥] - فرزند.
[٦] - خوى نكند.
[٧] - نشود.
[٨] - پدر من رحمه اللّه تعالى.
[٩] -+ است.
[١٠] - كه گفت.
[١١] - بران فرزند.
[١٢] -+ يا رسول اللّه به.
[١٣] -+ مر.
[١٤] - و.
[١٥] - مادر و پدر تست.
[١٦] - ناخوب.
[١٧] -+ را.
[١٨] - اگر كسى ترا دشنام دهد تو وى را.
[١٩] -- صلوات اللّه عليه-
[٢٠] - شنودن.
[٢١] -+ دو.
[٢٢] - نظم.
[٢٣] - سفيهى.
[٢٤] - اگر.
[٢٥] - چگونه.
[٢٦] - فرزندان.
[٢٧] - به.
[٢٨] -+ هم.
[٢٩] -T : مقابرى.
[٣٠] - فرزندان.