ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٢٨٥
بازمىدارم، به خواستن مشغول مىگردى؛ و اگر دنيا مىدهم، به داشتن مشغول مىگردى، پس مرا به چه وقت پرستى؟ اگر نعمت مىدهم سلاح معصيت مىسازى و مطربان و مسخرگان را جمع مىكنى و مرا بىفرمانى مىكنى، و اگر رنج و مصيبتى پيش درمىآرمت، نوحهگران و گريندگان جمع مىكنى و با خلق از من گله مىكنى، با من آشتى چه وقت خواهى كردن؟ و اگر دنيات ساخته و مىگردانيم هيچ غم ناساختگى آن جهان نمىخورى، اين زيان مر كه را دارد؟
پس چون معلوم شد كه در دل بنده دوستى دنيا بود، در هر حالى كه بود در عقوبت بود. و مراد از دوست ناداشتن دنيا آن نيست كه مر او را به غرور فراخدستى رغبت نبود، چه طبع آدمى بر اين است وليكن چنان بايد كه اگر نيابد دلش تنگ نشود و تكلّف نكند تا بيابد.
و خواجه حكيم- رحمه اللّه تعالى- چنين گفته است كه مؤمن عزّ را دوست دارد وليكن تكلّف نكند تا بيابد و چون بيابد با يافته نيارامد. چه نعمت دنيا بعضى را چاشنى نعمت آن جهان است و بعضى را بدل نعمت آن جهانى است. آنكس كه او را نعمت دنيايى چاشنى نعمت آن جهانى بود، علامت آن بود كه چون نعمت دنيايى بيابد با وى نيارامد و آن جهان را فراموش نكند و در دنيا ازو به چاشنى بسنده كند و باقى بدان جهان فرستد. و آنكس را كه نعمت دنيايى بدل نعمت آن جهانى بود، علامت آن بود كه چون نعمت دنيا بيابد با وى بيارامد و آن جهان را فراموش كند و همه بهره اين جهانى برگيرد و بدان جهان چيزى نفرستد.
و هم خواجه حكيم- رحمه اللّه تعالى- گفته است كه نعمت از منعم يادگار است و يادگار از بهر ياددار بود و هر وقت كه نعمت فراموشى منعم بار آورد، ببايد دانستن [a ٣١] كه در حقّ بنده آن نعمت نيست.
و نشان دوستى دنيا را مقدارى پديد كرده شد: باز به سر سخن خويش باز رويم كه به اوّل كتاب گفته بوديم كه هركه را همّت وى دين گردد، همه كارهاى ديناوى وى دين گردد. معنى آنكه آنكس را كه همّت وى دين بود، اگر عزّ يابد به قوّت آن عزّ امر معروف كند و نهى منكر كند و دست ظالم را از مظلوم كوتاه كند و اگر فراخدستى يابد، بدان فراخدستى با عيال و خويشان و همسايگان نكويى كند و هرچند با عزّ و مال بود، درويشان را خوار ندارد و بر ايشان منّت ننهد به نيكوكردارى، چه وى از خداى عزّ و جلّ منّت پذيرد به يافتن توفيق. و اگر