ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٢٦٦
بود.[١]
گفتند كه نان خوردى و ما را مردمى نكردى.[٢]
گفت: از بهر آنكه آنجا كه كار[٣] مىكردم اگر لختى نان[٤] شما را دادمى قوّت نيافتمى[٥] و در كار[٦] تقصير افتادى.
و ديگر[٧] گفتند كه چگونه از زمين پاى برهنه بيرون آمدى؟ گفت: از بهر آنكه اين زمين نو شكسته بودم[٨] اگر با[٩] پاىافزار بيرون آمدمى[١٠] زمين كوفته شدى[١١] و خاك بر پاىافزار من گرفتى.
آنگاه گفتند كه ما را ازين سلطان رنج است، قصد كردهايم كه[١٢] وى را هلاك كنيم، صواب بود يا نه؟[١٣]
زكريّا[١٤]- ٧- گفت: هيهات كوه را به ناخن بركندن آسانتر بود كه هلاك كردن ملك را پيش از آنكه وى را وقت رسد.[١٥]
پس پديد آمد كه چيزى[١٦] خوردن كه از بهر قوّت كسب بود، اگر سير بخورد روا باشد.[١٧]
غفلت بر دو[١٨] گونه است: يكى آن بود كه چون دل در خواب شود تن روى از طاعت بگرداند و به راه معصيت رود،[١٩] چنانكه كسى بر اسب نشسته بود، در خواب شود، اسب آنجا رود كه گياه [b ١٦٧] باشد، آنجا نرود كه مقصد ويست.[٢٠] و ديگر غفلت در طاعت بود. چون دل در خواب شد، نفس با طاعت نيارامد[٢١] و از رفتن فروماند. از راه طاعت نرود[٢٢] وليكن به[٢٣] راه طاعت نبرد.[٢٤] مثالش آن بود كه چون مردى[٢٥] در خواب رود،[٢٦] اسب را نراند،[٢٧]
[١] -+ و ديگر چنين.
[٢] - به جاى« مردمى نكردى»، نگفتى كه بياييد و با من نان خوريد.
[٣] - كارى يكى.
[٤] - اگر از آنقدرى.
[٥] - نيافتى( كذا)+ تمام.
[٦] -+ ايشان.
[٧] -+ چنين.
[٨] - اين زمين را نو شكستهام.
[٩] -« با» ندارد.
[١٠] - آمدى+ اين.
[١١] - گشتى.
[١٢] - تا.
[١٣] -« يا نه» ندارد.
[١٤] - ذكريا.
[١٥] - كه چون ملكى را پيش از آنكه وقت وى بگذرد هلاك كردن.
[١٦] - چون.
[١٧] - به جاى« اگر سير بخورد روا باشد»، زيان ندارد.
[١٨] - چند.
[١٩] -+ هم.
[٢٠] - اسب آنجا نرود كه راه ويست، آنجا رود كه گياه بيند.
[٢١] - نفس به آن طاعت بيارايد.
[٢٢] - برود.
[٢٣] - بر.
[٢٤] - نرود.
[٢٥] - مرد.
[٢٦] - شد.
[٢٧] - نتواند راندن.