ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٢٤٧
حضرت[١] رسول را- ٧-[٢] پرسيدند از كبر. فرمود: «ان تسفه الحقّ و تغمض الخلق». [b ١٥٥] گفت: متكبر آنكسى است[٣] كه[٤] حقّ نپذيرد و خلق را خوار دارد و مولى عزّ و جلّ مر آنكس را كه[٥] حقّ گويند[٦] و نپذيرد، دوزخ[٧] و عيد كرده است[٨] كه قوله عزّ و جلّ:
«إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ». [البقرة/ ٢٠٦].
و پدر من- رحمة اللّه عليه- حكايت كردى كه يكى از خلفا خواست كه مر شخصى[٩] را عقوبت كند به ناحقّ. آنكس مر خليفه را گفت: «اتّق اللّه». خليفه از اسب فرود آمد و بناليد[١٠] و روى به خاك اندر ماليد.[١١] يكى مر خليفه را سؤال كرد كه چرا چنين مىكنى؟ گفت: مرا چون گفت از خداى بترس، كبر در سر[١٢] من بجنبيد. حضرت حقّ تعالى مىفرمايد[١٣] كه هر كه را[١٤] گويند كه از خداى بترس، بزرگمنشى كند و آن سخن را نشنود،[١٥] بسنده است عقوبت وى دوزخ. من روى به خاك[١٦] از آن مىنهم[١٧] تا كبر از خود[١٨] دور كنم. پس چون[١٩] بنده[٢٠] كبر كند، گوييا پروردگار خود را نشناخته است.[٢١] چون بنده مقرّ است كه كبريا[٢٢] صفت مولاىست عزّ و جلّ، پس اگر حضرت حقّ تعالى را شناخته بودى كبر نكردى.[٢٣]
و خواجه حكيم[٢٤] در تأويل اين خبر[٢٥] كه «من عرف نفسه، فقد عرف ربّه» چنين گفته است كه هركه را خرد بود، نقصان [a ١٥٦] خويش را[٢٦] بتواند ديدن و چون توانست ديدن، كبر از وى برود،[٢٧] چه هركه در وى نقصان بود،[٢٨] كبر از وى نيك[٢٩] نيايد. هيچ چيز در بندگى بدتر از كبر نيست. چه كبر مر ذات بىعيب و بىنقصان را سزاست[٣٠] و اين[٣١] صفت بندگان
[١] - ندارد.
[٢] - صلى اللّه عليه و سلّم.
[٣] - كبر آن بود.
[٤] -+ كسى.
[٥] -+ وى را.
[٦] -+ كبر كند.
[٧] - به دوزخ.
[٨] - كرد+ چنانكه مىفرمايد قوله تعالى.
[٩] - يكى.
[١٠] -« و بناليد» ندارد.
[١١] - ماليدن گرفت.
[١٢] - ندارد.
[١٣] - و مولى تعالى در قرآن چنين فرموده است.
[١٤] -+ چنين.
[١٥] - آن سخن نپذيرد.
[١٦] -+ اندر+ از بهر.
[١٧] - مىمالم+ تا آن.
[١٨] - خويشتن.
[١٩] -+ خويشتندار.
[٢٠] -« بنده» ندارد.
[٢١] - كبر از ناشناختى مولى تعالى خيزد.
[٢٢] - كبر.
[٢٣] - اگر مولى را عزّ و جلّ بتواندى ديدن، كبر نتواندى كردن.
[٢٤] -+ رحمه اللّه تعالى.
[٢٥] -+ كه به اوّل كتاب ياد كرده شده بود.
[٢٦] - نقصان خويشتن.
[٢٧] - برخيزد.
[٢٨] - چه داند كه در كسى كه نقصان بود.
[٢٩] - نغز.
[٣٠] - به جاى« هيچ چيز ... سزاست»، چه هيچ چيز با بندگى چنان زشت نيايد كه كبر و اختيار حال، چه كبر از كسى نغز آيد كه مر او را صفت كمال بود و اندر وى نقصان نبود و اين صفت بندگان نيست و اختيار حال از كسى نغز آيد كه مر او را علم بىجهل بود.
[٣١] -+ نيز.