ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ٢٤٣
و چون طبع بر جوانمردى بود، حدّ نگاه بايد داشتن تا فسادكار نشود و مولى عزّ و جلّ مر فسادكاران را نكوهيده است.[١] «إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ» [بنى اسرائيل/ ٢٧].
مولى عزّ و جلّ خبر داد كه فسادكاران برادران ديواناند، چه فسادكارى از نفس خيزد و عرب فسادكار را «مبذّر» خواند. «مبذّر» تخمافكننده بود[٢] [a ١٥٤] و هركه را تمييز نبود و مال را به[٣] ناجايگاه صرف كند،[٤] فسادكار بود،[٥] چه يكى ازين بزرگان را[٦] مال به جايگاه به كار بردى، كسى چنين گفتى: لا خير فى السّرف. در فسادكارى خير نيست.[٧] آنكس[٨] جواب داد كه[٩] «در فسادكارى نيكى نيست» يعنى فسادكارى آن بود كه به ناجايگاه به كار برى، چه همچنان كه از مولى عزّ و جلّ سؤال آيد كه به كجا به كار بردى و چرا به كار بردى؟ چه مىآرند از رسول- ٧-[١٠] در تنبيه الغافلين كه فرموده است[١١] كه بنده در روز قيامت پاى از جاى برندارد تا جواب اين چهار سؤال ندهد: اوّل آنكه[١٢] عمر در چه صرف كردى و جوانى در چه پير[١٣] كردى و مال از كجا ورزيدى[١٤] و به كجا به كار بردى؟ چون بنده مقرّ آيد كه مال از خداوند است عزّ و جلّ به دستورى وى به كار بايد بردن.[١٥]
و فسادكارى آن است كه به ناجايگاه بكار برى و بخيلى آنكه از جايگاه بازدارى و هردو نكوهيده است. و حدّ فراخكارى نگاه بايد داشتن تا به فساد[١٦] در نيفتد.[١٧] آوردهاند[١٨] كه رسول- ٧-[١٩] فرمود:[٢٠] «انّ اللّه- تعالى- يبغض اهل بيت لحّامين». گفت مولى عزّ و جلّ دشمن [b ١٥٤] دارد اهل خانه گوشتخوار[٢١] را كه آنكه به يك هفته بخوردى به يك شب بخورد. پس پديد آمد كه اسراف[٢٢] نكوهيده است. و اللّه اعلم.
[١] -+ چنانكه مىفرمايد.
[٢] -+ هركه تخم افكند هموار اندازد تا نيكو سير شود، منفعت يابد.
[٣] -+ به جايگاه و.
[٤] - به كار برد.
[٥] - شود.
[٦] -+ كه.
[٧] - يعنى نيكى نيست در فسادكارى.
[٨] - بزرگ.
[٩] -+ لا سرف فى الخير يعنى كه+ در نيكى فسادكارى نيست.
[١٠] - صلى اللّه عليه و سلّم.
[١١] - به جاى« در تنبيه الغافلين»، چنين فرموده.
[١٢] -« اول آنكه» ندارد.
[١٣] - پيرى.
[١٤] - كسب كردى.
[١٥] - بردن بايد.
[١٦] - در متنP : دلسى، در حاشيه: لوسى.
[١٧] - اندر نيفتى.
[١٨] -+ به خبر.
[١٩] - صلى اللّه عليه و سلّم.
[٢٠] - چنين گفت.
[٢١] - گوشتخواره را+ پرسيدند كه چگونه بود اهل خانه گوشتخاره[ كذا: خواره]؟ گفت آنكه بايست.
[٢٢] - لوسى.