ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٩٨
بىادبى از وى پديد آيد و چون آن معصيت كرد قوّت نفس بشكند همچون آتش كه هيزم را بسوزد[١] آتش نيز فرونشيند و دود كمتر شود. باز دل مؤمن مولى را عزّ و جلّ ببيند، پس[٢] شرم دارد و[٣] از عقوبت بترسد و پشيمان شود و آن پشيمانى از وى توبه بود. مثال اين چنان بود كه چون ابر برخيزد، روشنايى آفتاب را بپوشاند، روشنايى[٤] بر زمين كمتر اثر كند.[٥] هرچند ابر قوىّتر،[٦] روشنايى و تپش آفتاب[٧] كمتر بود.[٨] تابستان[٩] ابر كمتر خيزد، چون بخيزد زود ناچيز شود و[١٠] زمستان ابر قوىّتر برخيزد و ديرتر دارد و روز ابر آفتاب به جاى خويش بود وليكن اثر وى به زمين كمتر رسد. همچنين هرچند مؤمن را يقين قوىّتر شود، قوّت نفس ضعيفتر شود و دل را نتواند پوشانيدن و اگر بپوشاند قوّت يقين او را زود ناچيز كند و اين صفت كسى بود كه مر ورا معصيت طبيعت[١١] نشده باشد و مصرّ نبود بر معصيت، اما چون كسى را معصيت طبع شده باشد و پيوسته [b ١٢٩] دل وى را پوشانيده باشد، نفس هرچند خواهد كه[١٢] از معصيت بيرون آيد، نتواند شرم داشتن و ترسيدن وليكن داند كه اين ناكردنى است و دانستن را پشيمانى پندارد، لاجرم توبه وى درست نبود. چه اهل معرفت چنين گفتهاند: كسى بود كه در غفلت توبه كند و پندارد كه توبه كردم و آن توبه وى درست نبود و بر توبه نتواند بودن. و به خبر آمده است از رسول ٧: «ما أصرّ من استغفر و لو عاد فى اليوم سبعين مرّة». بر گناه پاى افشاريده[١٣] نيست كسى[١٤] كه وى استغفار مىگويد،[١٥] اگر[١٦] هفتاد بار بر آن گناه بازگردد. وليكن استغفار و توبه آنگاه درست آيد كه معصيت طبع نگشته باشد. چون[١٧] طبع گشت بيش استغفارش[١٨] درست نيايد[١٩] تا آنگاه كه[٢٠] از معاصى دست بازندارد و قوّت نفس وى شكستهتر نشود.
و مذهب امام ابو حنيفه- رحمه اللّه- آن است كه ايمان زيادت و نقصان برندارد كه[٢١]
[١] - بسوخت.
[٢] - هم.
[٣] -+ هم.
[٤] - ندارد.
[٥] - بود.
[٦] -+ بود.
[٧] -« آفتاب» ندارد.
[٨] - شود.
[٩] - به تابستان كه آفتاب قوّت دارد+ ابر.
[١٠] -+ به.
[١١] - طبع.
[١٢] -« خواهد كه» ندارد.
[١٣] - افشارنده.
[١٤] - آنكس.
[١٥] - كند.
[١٦] -+ مثلا روزى.
[١٧] -+ معصيت.
[١٨] -+ و توبه.
[١٩] - نشود.
[٢٠] -+ به تكلّف.
[٢١] - چه.