ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٨٦
سهل بود وليكن در آنوقت مرا غم ايمان مادر خود[١] بود، چه شفقت مادران بر[٢] فرزندان قوىّ بود و عقل ايشان ضعيف، مىترسيدم كه مادرم را[٣] خبر كنند كه پسر ترا به تازيانه بر اندام برهنه مىزنند، نبايد كه صبر نتواند كردن و[٤] ايمانش برود.
به اوّل كتاب صبر را بيان كرده بوديم[٥] كه صبر آن بود كه تن را ناخوش مىدارد و به دل خوش تواند كردن. چون همگى دلش ناخوشى بگيرد، آن بىصبرى بود، آنگاه خطر بود كه ايمان برود[٦] به سبب بىصبرى و ناسپاسى مر نعمت ايمان را،[٧] چه ناسپاسى سبب زوال نعمت است.
و گفته بوديم كه كمترين درجه[٨] مسلمانى صبر است. معنى اين سخن آن است- كه ياد كرديم- كه چون صبر نكند، خطر بود كه ايمانش برود.
و درجه ميانه[٩] رضاست و رضا آن بود كه چون يقين و عقل بنده قوّت گرفته بود[١٠] و نفس و هوا[١١] مقهور گشته، بنده رضا دهد و تواند دادن و آن ناخوشى كه از نفس خيزد به وقت [b ١٢١] قضاى مكروه از دل دور كند[١٢] تا همه دلش بسند[١٣] كارى گيرد، چه[١٤] ناخوش داشت قضاى مكروه از نفس خيزد. چون نفس خيره[١٥] بود، بنده صبر نتواند كردن و به خدع اندر افتد و چون يقين چيره بود، عقل آن ناخوش داشت[١٦] نفس را دفع كند و همگى دلش رضا بگيرد و رضاى بنده از حقّ سبحانه و تعالى به وقت قضاى مكروه دليل خشنودى حقّ سبحانه و تعالى و تقدّس[١٧] است از بنده چه تا حقّ سبحانه و تعالى از بنده خشنود نبود، بنده به وقت قضاى مكروه از حقّ سبحانه و تعالى خشنود نبود،[١٨] چنانكه مىفرمايد:[١٩] «رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» [المائدة/ ١١٩]. پارسى اين سخن[٢٠] آن بود كه حقّ سبحانه و تعالى از بهشتيان خشنود شد[٢١] و بهشتيان از حقّ سبحانه و تعالى و تقدس[٢٢] خشنود شدند. و اين آنكس راست كه از حقّ سبحانه و تعالى بترسد. تأويل اين
[١] - گرفته.
[٢] - به حقّ.
[٣] - مادر مرا.
[٤] -+ سخنى گويد كه.
[٥] - كرديم.
[٦] - برهاند.
[٧] -+ زوال آرد.
[٨] -+ در.
[٩] -+ تر.
[١٠] - باشد.
[١١] - هواى او.
[١٢] - تواند كرد.
[١٣] - بسنده.
[١٤] -+ آن.
[١٥] - چيره.
[١٦] - داشتن.
[١٧] -« و تقدّس» ندارد.
[١٨] - نتواند بود.
[١٩] -+ قوله تعالى و تقدّس و تعظّم.
[٢٠] - آيت.
[٢١] - راضى است.
[٢٢] - حقّ تعالى.