ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٨١
آسمان دو چيز آمده است: امر و حكم؛ امر كار است و حكم بار؛ كار كردنيست و بار كشيدنى.[١] [b ١١٧] هركه از كار گريزد، فاسق گردد و هركه از بار گريزد، كافر گردد. و اين سخن[٢] بيان خبر رسول است- صلّى اللّه عليه و سلّم- كه فرموده است:[٣] «الصبّر من الإيمان بمنزلة الرّأس من الجسد» كه[٤] چون سر از تن جدا گردد، زنده نماند همچنين بنده را چون در قضاى مكروه صبر نماند،[٥] ايمان نماند.
و خواجه محمّد بن على التّرمذى- رحمة اللّه عليه- چنين گفته است كه روز ميثاق بنده از مولى عزّ و جلّ پذيرفته است كه هرچه تو فرمايى، آن كنم و هرچه تو كنى، آن پسندم. چون بنده در قضاى مكروه[٦] صبر نكند از عهد برگشت،[٧] لاجرم ايمان ايشان[٨] برود. و كمترين درجه مسلمانى صبر است و ميانهترش رضاست و درجه اعلا بر تن[٩] از بلا، حلاوت يافتن است.
و صفت صبر را ببايد شناخت كه چگونه بود؟ چون قضاى مكروه به بنده رسد، تن[١٠] آن را ناخوش دارد وليكن به دل جهد كند تا رضا دهد. مثال صبر مثال داروست كه كسى بيمار گشته باشد[١١] و يا از بيمار شدن بترسد كه طبيب[١٢] او را داروى تيز و تلخ دهد. چون اين كس خواهد كه فروبرد، طبعش براندازد. طبيب دارو [a ١١٨] مخالف طبع دهد[١٣] وليكن دل[١٤] اين كس جهد مىكند به فروبردن كه از آن دارو امّيد صحّت[١٥] دارد. طبع به هيچ وجه قبول نمىكند[١٦] امّا دل[١٧] جهد مىكند تا بدان قضاى مكروه رضا دهد.
و خواجه حكيم- رحمه اللّه- مر آن حديث[١٨] را كه رسول- ٧-[١٩] به وقت وفات پسر خود ابراهيم فرموده است- جلوه مىدهد كه[٢٠] «القلب يحزن، و العين تدمع، و لا تقول ما يسخط الرّب». مىفرمايد كه[٢١] «القلب يحزن طبعا، و يرضى عقلا». رسول- عليه
[١] -+ است.
[٢] -+ بيان.
[٣] - گفت.
[٤] -+ بيان.
[٥] - همچنين چون صبر نتواند كردن در قضاهاى مكروه.
[٦] -« در قضاى مكروه» ندارد.
[٧] - به جاى« از عهد برگشت»، كه چون از عهد برگشتن.
[٨] - ايمانش.
[٩] - برتر.
[١٠] -+ مر.
[١١] - بود.
[١٢] -+ مر.
[١٣] - چه داروى مخالف طبع بود.
[١٤] -« دل» ندارد.
[١٥] - بهترى+ مىدارد.
[١٦] - طبعش كار خويش مىكند.
[١٧] - ليكن وى به دل.
[١٨] - سخن.
[١٩] - صلى اللّه عليه و سلّم.
[٢٠] - به جاى« فرموده است ... كه»، گفت.
[٢١] - به جاى« فرموده است ... كه»، گفت.