ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٨٠
بگريختم. قصد كند باز[١] بر خواجه مهربان خويش[٢] آيد. در آن راه كه مىآيد، از شرم گريختن خود فكر كند كه چه گويم و چه عذر آورم[٣] كه چرا گريختم؟[٤] و در آرزوى آن بود كه كاشكى اين خواجه عذر[٥] پذيردى و مرا عقوبت نكندى كه ديگر نگريزم.[٦] اگر اين گوينده كه به زبان مىگويد كه «يا رب توبه كردم»، در دل هم چندانى[٧] پشيمانى[٨] و شرم و قصد ديگر باره ناگريختن دارد كه آن غلام،[٩] دليل درستى توبه بود. اگر به زبان مىگويد و در دل[١٠] معنىها نيابد آن توبه وى را قدرى[١١] نبود.
و مقصود از بيان اين خبر آن است كه چون كسى اين خبر شنيده باشد و نشان درستى اين احوال نشناخته و به زبان [a ١١٧] گفته «استغفر اللّه» و «الحمد للّه»، چون زيادتى نعمت نبيند درين خبر متحيّر شود كه چگونه است كه وعده وفا نمىشود؟ و چون نشان درستى اين احوال[١٢] معلوم شده باشد، داند كه تقصير از من افتاده است كه[١٣] به سبب غفلت درستى احوال به جاى نتوانستم آوردن و با اين همه گفتارها بسنده نبايد كردن[١٤] و درستى وى طلب بايد كردن.
چون معلوم شد كه اصل همه نعمتها مسلمانى است، شكر يافت مسلمانى از همه شكرها واجبتر بود و اهل معرفت هر طاعت كه كنند همّت ايشان گزارد[١٥] شكر يافت مسلمانى بود- و اللّه اعلم- كه شكر غذاى ايمان است، هرچند بنده شكر بيشتر كند نور ايمان وى قوىّتر شود و آن را «يقين» خوانند. چون يقين قوّت گيرد[١٦] وقتى كه قضاى[١٧] مكروه رسد صبر تواند كردن. مثالش چنان بود كه چون مردم تندرست غذاهاى موافق خورد[١٨] قوىّ شود. اگر بارى به گردن او افتد بتواند بردن.
و قضاى مكروه را خواجه حكيم[١٩] «بار» خوانده است و چنين گفته است كه از
[١] -+ گردد و.
[٢] - خود.
[٣] - به جاى« از شرم ... آورم»، با شرم گريختگى بود كه چه عذر گويم.
[٤] -+ و با ترس عقوبت بود.
[٥] -+ من.
[٦] - من پيش هرگز نگريزمى.
[٧] - چنان.
[٨] -+ يابد و هم چند شرم.
[٩] -+ يابد.
[١٠] -+ ازين.
[١١] - مقدارى.
[١٢] - حال.
[١٣] -+ من.
[١٤] - به جاى نبايد ماندن+ وليكن.
[١٥] - گزاردن.
[١٦] - گرفت.
[١٧] - قضاهاى.
[١٨] -+ تن.
[١٩] -+ رحمه اللّه تعالى.