ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٨
سخن آن بود[١] كه هركه را بر دل وى يقين چيره شود، از شك ترسان گردد[٢] و آن[٣] ترس شك را شك پندارد و آن از غايت يقين بود. و هركه را بر دل وى شك چيره شود[٤] از شك نترسد و آن ناترسيدن از شك از غايت شك بود و وى ناترسيدن را از شك يقين پندارد، چه خواجه حكيم[٥]- رحمة اللّه عليه-[٦] گفته است كه تا دل از ويران شدن مىترسد دليل آن است كه هنوز تمام ويران نشده است، زيرا كه چون دل تمام ويران شد[٧] ديگر[٨] از ويران شدن نترسد. اين بيان آن سخن است.
و ديگر علم حال آن بود كه حال خويش[٩] را بشناسد كه در خوف و رجاست و يا در نوميدى و ايمنى. چه بسيار كس بود كه در نوميدى و ايمنى افتاده باشد[١٠] و آن را ترس و امّيد پندارد. و هركه را بر دل وى خوف چيره شود و رجا نيز[١١] چيره بود. چه خبر است از رسول- ٧-[١٢] كه گفت[١٣]: «لو وزن خوف المؤمن و رجاؤه [a ١٣] لاعتدلا». اگر[١٤] ترس مؤمن را با امّيد وى بسنجند برابر آيد. و هركه را خوف و رجا بر دل چيره بود هم به طاعت حريص بود، هم از معصيت پرهيزكننده بود. چون كسى بينى كه به طاعت كاهل[١٥] بود و به معصيت دلير، دليل آن بود كه وى در نوميدى و ايمنى[١٦] افتاده است وليكن حال خويش را نمىداند. و تمامى بيان اين[١٧] به جايگاه او[١٨] گفته شود.[١٩] ان شاء اللّه تعالى.
و ديگر علم حال آن بود كه بشناسد كه من در غفلتم و يا در بيدارى؟ چه بسيار كس بود[٢٠] كه در غفلت بود و نداند، چه غفلت خواب خورد[٢١] است و كسى كه[٢٢] در خواب بود چشم او[٢٣] نبيند و گوش او[٢٤] نشنود و تا بيدار نشود نداند كه در خواب بودم.[٢٥] چه رسول- صلّى اللّه عليه و سلم-[٢٦] گفته است كه «النّاس نيام اذا [كذا: فاذا] ماتوا انتبهوا».
گفت كه خلقان خفتهاند،[٢٧] چون بميرند بيدار شوند. معنى آن بود- و اللّه اعلم- كه خلق
[١] - آن است.
[٢] - شود.
[٣] - اين.
[٤] -+ بيش.
[٥] -+ سمرقند.
[٦] - رحمه اللّه تعالى.
[٧] - شود.
[٨] - بيش.
[٩] - خويشتن.
[١٠] - بود.
[١١] - هم.
[١٢] - صلى اللّه عليه و سلّم.
[١٣] - گفته است.
[١٤] - گفت: اگر.
[١٥] - كاهل به طاعت.
[١٦] -« ايمنى» ندارد.
[١٧] -+ سخن.
[١٨] - وى.
[١٩] - آيد.
[٢٠] - باشد.
[٢١] - خرد.
[٢٢] -« كه» ندارد.
[٢٣] - وى.
[٢٤] - وى.
[٢٥] - در خوابم.
[٢٦] - عليه الصلوة و السّلام.
[٢٧] - خلق در خواباند.