ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٦٤
و إليه النشور». حمد[١] مر آن خداى را كه مرا زنده گردانيد پس[٢] از آنكه بميرانيده بود.
چون مرد[٣] غم آن نخورد كه فردا از عمر من بود يا نى و غم روزى فردا خورد، دليل[٤] نقصان عقل وى بود و مرو را غم فرداى قيامت مىبايد خوردن[٥] تا دل وى روشن[٦] و آبادان شود و چون غم فرداى دنيى خورد عقوبتش كنند تا دلش تاريك و ويران شود.
چون معلوم شد كه غم روزى فردا خوردن نكوهيده است، پس تأويل آن خبر رسول- صلّى اللّه عليه و سلّم- كه چنين فرموده است.[٧] «إنّ من الذّنوب ذنوبا لا يكفّرها صوم و لا صلاة و لا جهاد و لا حج. قيل يا رسول اللّه و ما يكفّرها؟ قال: الهموم فى طلب المعيشة».
گفت:[٨] از گناهان گناهيست كه مر آن[٩] را نماز و روزه و غزو و حج كفارت نشود. پرسيدند كه چه كفارت شود؟ گفت: همّ معيشت. و اهل معرفت فرق كردهاند ميان «همّ معيشت» و «غم معيشت». و گفتهاند كه «همّ معيشت» آن بود كه انديشه بايست [b ١٠٦] حالى به دل اندر افتد و دل به انديشه شود كه چه كنم اگر مولى عزّ و جلّ[١٠] بايست من ديرتر[١١] رساند و من صبر نتوانم كردن به حرام اندر افتم[١٢] و[١٣] به مولى عزّ و جلّ اندخسيدن[١٤] گيرد و نيازش به در مولى عزّ و جلّ[١٥] زيادت شود و اين صفت دل[١٦] بود كه مولى تعالى را بتواند ديدن. باز چون نفس بر آدمى چيره بود،[١٧] چون انديشه روزى به دل اندر افتد[١٨] «غم معيشت» گردد يعنى دل را بپوشاند، چه عرب «ابر» را «غمام» از بهر آن[١٩] خوانند كه وى آسمان را بپوشاند و چون دل را بپوشاند بيش مولى عزّ و جلّ[٢٠] نتواند ديدن و دلش تنگ شود و تاريك شود. نفس مرو را به تدبيرها و حيلهها مشغول كند و اين نكوهيده است.
و خواجه ابو بكر ورّاق- رحمة اللّه عليه-[٢١] چنين گفته است كه غم چهار است: يكى غذاى دل است و يكى داروى دل است و يكى بيمارى دل است و يكى زهر دل است.
غم نارسيدن به طاعت، غذاى دل است كه نور يقين قوّت گيرد به وى،[٢٢] و غم معيشت
[١] - يعنى+ حمد
[٢] - بعد.
[٣] - مردم.
[٤] -+ بر.
[٥] - خورد.
[٦] -+ گردد.
[٧] - فرمود.
[٨] - يعنى.
[٩] - او.
[١٠] - تعالى.
[١١] -+ به من.
[١٢] - در حرام افتم.
[١٣] - پس.
[١٤] -T : معنى كلمه در بين سطور: پناه گيرد.
[١٥] - تعالى.
[١٦] - دلى.
[١٧] - شود.
[١٨] - افتاد.
[١٩] - از بهر آن اغمام.
[٢٠] - تعالى را.
[٢١] - تعالى.
[٢٢] - نور يقين را قوّت دهد و به وى قوّت گيرد.