ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٦٠
گفت: پس بخواهم.
گفت: اگر مىترسى كه فراموشت[١] كند، بخواه.
گفت: پس خاموش نشينم.
گفت: خداى را مآزماى تا كافر نشوى.
گفت: راه بر من تنگ كردى، درى بگشاى.
گفت: برو بندگى كن و خداى را عزّ و جلّ به خدايىمان.[٢]
معنى آن بود[٣]- و اللّه اعلم- كه تو كسب مىكن وليكن دل[٤] مبند كه روزى من ازين كسب بود، چه تو ندانى كه روزى ترا[٥] ازينجا[٦] پديد آرد[٧] يا از جايى ديگر.
و خواجه حكيم- رحمه اللّه- چنين گفته است آنچه با تو[٨] است ندانى كه كراست و آنچه آن تست ندانى كه كجاست. پس حريص بودن[٩] تو بيهوده چراست.
و نشان نيكبختى بنده آن بود كه مولى عزّ و جلّ[١٠] روزى وى از آنجايى كه وى تكلّف كم كند[١١] رساند، چه به خبر آمده است از رسول- صلّى اللّه [b ١٠٣] عليه[١٢] و سلّم-:
«ابى اللّه ان يرزق عبده المؤمن من حيث يعلم». پارسى[١٣] آن بود كه نخواست مولى عزّ و جلّ[١٤] كه بنده مومن را روزى از آنجا دهد كه وى داند. معنى آن بود- و اللّه اعلم- كه چون بنده را مولى عزّ و جلّ[١٥] كه روزى از راه كسب[١٦] رساند، خطر بود كه دل وى بدان كسب بسته شود و چون از جايى رساند كه نينديشيده باشد[١٧] دلش به كسب بسته نشود[١٨] و يقين وى قوّت گيرد.
و خواجه حكيم را- رحمة اللّه عليه-[١٩] پرسيدند كه رسول- صلى اللّه عليه و سلّم-[٢٠] دعا كرد[٢١] كه «اللّهم من أحبّنى فارزقه العفاف و الكفاف، و من أبغضنى فأكثر ماله و ولده».
پارسىاش اين بود[٢٢] كه اى بار خداى! هركه مرا دوست مىدارد- كه رسول توام- تو مرو
[١] - ترا فراموش.
[٢] - گذار.
[٣] - معنى اين سخن آن است.
[٤] -+ اندر وى.
[٥] - تو.
[٦] - از انجا.
[٧] - آيد.
[٨] - در دست تست.
[٩] - حرص تو.
[١٠] - تعالى.
[١١] - كند كم.
[١٢] - ٧.
[١٣] -+ حديث.
[١٤] - تعالى.
[١٥] - تعالى.
[١٦] -+ به وى.
[١٧] - بود.
[١٨] - نشده باشد.
[١٩] - تعالى.
[٢٠] - ٧.
[٢١] -+ و گفت.
[٢٢] - پارسى آن بود.