ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٤٣
عاقبتش نيكوست [b ٩٢] و اين قياس به حقّ دينى و دنيايى درست آيد و اگر چنين نبودى خردمند[١] از بىخرد[٢] پيدا نيامدى، چه فايده عقل ديدن عاقبت است كه آنچه حالى نيكوست[٣] ستور همان رغبت كند و آدمى همان.
خواجه حكيم- رحمه اللّه- گفته است هركه چيزى را[٤] به چشم عاقبت نبيند، آن به عاقبت او را بد افتد[٥] كه عاقبت نعمت محنت است. چون به چشم عاقبت بيند، به نعمت دل[٦] نبندد كه وى را از مولى عزّ و جلّ مشغول كند و چون نعمت را زوال[٧] آيد صبر نتواند كردن و هلاك شود.[٨] چون به چشم عاقبت نتواند ديدن جزع كند و شكسته دل شود و به بىصبرى هلاك شود. و حضرت حقّ تعالى[٩] در احوال دينى و دنيايى همين تفاوت نهاده است تا خردمند[١٠] را بر[١١] افتاد دينى[١٢] احوال دل آسان شود.
بيان اينكه گفتيم[١٣] آن است كه در دنيايى[١٤] كاهلى كردن رواست[١٥] وقتى[١٦] كه تن را نرنجانى تا تن آسوده شود كه[١٧] گفتهاند: «الكسل أحلى من العسل». يعنى كاهلى از عسل شيرينتر است. و اين آنكس گفته است كه حالى را[١٨] نگر [ي] سته است، چه اهل دنيا[١٩] كاهلى را در كار[٢٠] دنيايى نكوهيده دارند كه[٢١]* عاقبت كاهلى خطرهاست. چنانكه [a ٩٣] دهقان به وقت دهقانى كار نكند و تخم را بخورد و نكارد، گويند او را دنيادوستان كه تخم نكشتى فردا چه خورى؟ گويد: تخم را بخوردم و تن خود را آسانى گزيدم، چه ندانم كه چون غله رسد من زنده باشم يا نه؟ اين سخن درست بود و نيز باشد كه بكارد و
[١] - خردمندان.
[٢] - بىخردان جدا نشدندى و+.
[٣] - نيكوست حالى.
[٤] -« را» ندارد.
[٥] - به عاقبتش ازان چيز بد افتد+ چه.
[٦] -+ اندر+ بندد.
[٧] - زوال نعمت.
[٨] -+ و عاقبت محنت نعمت است.
[٩] - مولى تعالى.
[١٠] - خردمندان.
[١١] -+ پيش.
[١٢] -T :+ و.
[١٣] - اين چه گفتم+ چنان بود.
[١٤] - دنيا.
[١٥] - نيكو.
[١٦] - بدان معنى.
[١٧] - چه.
[١٨] -« را» ندارد.
[١٩] - مردمان دنيادوست.
[٢٠] - ورزش.
[٢١] (*). عبارت ما بين اين دو ستاره*--* درP چنين است: و چنين گفتهاند كه رنج بيايد چنانچه ناز بيايد، ميوه ناز از درخت رنج برآيد و چون به حقيقت نگاه كنى جاى ملامت نبود. اگر در باب ورزش دنيا كاهلى كند، چنانكه كشاورزى در وقت كاشتن تخم دارد و ساز كشاورزى دارد وليكن نكارد و چنين گويد كه من اين تخم را بخورم و تن آسانى ورزم، چه من ندانم كه آنگاه كه غلّه رسد من زيم يا نزيم. اين سخنى درست بود و نيز صورت بندد و بكارد و ندرود، چه گفتهاند به نظم اين معنى را.