ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٣٧
نيابد. و معنى اين سخن آن است كه تا تن را نشناسد خلاف نتواند كردن و تا تن را خلاف نكند از بندگى تن خلاص[١] نشود و تا بنده از بندگى آزاد نشود مر مولى عزّ و جلّ را بنده خاصّ نشود و مولى عزّ و جلّ مر بنده[٢] را برنكشد هرچند علم بسيار ياد كرده[٣] باشد چه علم ساز و آلت سرى است در دين و هرچند بنده ساز و آلت رياست دنيا آماده كند سلطان مر بنده را از رعيّت بر سر رعيّت سرنگرداند و همچنين[٤] مرد بسيار ياد گيرد تا از اسيرى نفس آزاد نشود مولى عزّ و جلّ مرو را امام دين نگرداند، چه امام دين آنكس بود كه روى از تن و از دنيا گردانيده باشد[٥] و روى بدان جهان آورده.
و خواجه حكيم- رحمة اللّه عليه- در تأويل اين آيت كه مولى عزّ و جلّ فرموده است:
«وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا» [السّجدة/ ٢٤] و اينكه مولى[٦] گفته است:
«لمّا صبروا عن الدنيا، جعلهم اللّه ائمة بهم. بهدى». پارسى اين بود كه چون صبر كردند از [b ٨٩] دنيا، مولى عزّ و جلّ بگردانيد[٧] مر ايشان را ائمه هدى. «و قيل لمّا اخذوا برأس الامر جعلهم رؤوساء بدلالة قوله- صلى اللّه عليه و سلّم-: «الصّبر من الايمان بمنزلة الرّأس من الجسد». و گفتهاند كه چون ايشان چنگ در سروكار ايمان زدند و آن را[٨] گرفتند مولى عزّ [و] جلّ مر ايشان را بر سر همه خلقان سر گردانيد به دليل خبر رسول- صلى اللّه عليه و سلّم- كه فرمود[٩] كه صبر از ايمان چنان است كه سر از تن. و نيز گفتهاند كه امام[١٠] آن كس بود كه چون علم آموخت، صبر كند و جاه نجويد تا مولى عزّ و جلّ مرو را بركشد و جاه دهد. امّا كسى كه وى علم را آلت جاه جستن سازد و به تكلّف خويشتن را بركشد،[١١] خطر بود كه هلاك شود. و خواجه حكيم- رحمه اللّه- چنين گفته است: «الرئاسة عطب و الرّغبة فيها عجب». گفت: رياست سر هلاكت[١٢] است و رغبت مردمان به هلاك مهترى[١٣] عجب است. و به خبر آمده است كه[١٤] رسول- صلّى اللّه عليه و سلّم- چنين فرموده[١٥] است: «كونوا اذنابا، و لا تكونوا رؤوسا، فربّما ينجو الاذناب، و يهلك الرّؤوس».
[١] - آزاد.
[٢] - وى.
[٣] - گرفته.
[٤] -+ هرچند مرد علم بسيار دارد.
[٥] - بود.
[٦] - به جاى« و اينكه مولى» چنين.
[٧] - بگرداند.
[٨] - بگرداند.
[٩] - گفت.
[١٠] -+ دين.
[١١] -+ اين رئيس بود با آلت علم و.
[١٢] - هلاكى.
[١٣] - ندارد.
[١٤] - از.
[١٥] - گفته.