ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١١٦
دنيا بيشتر برداشته بود مر او را در دوزخ عذاب سختتر از آن بود كه كافرى را كه اينها نكرده باشد.[١] چون پديد آمد كه ايمان سر همه نعمتهاست چنانكه[٢] بنده به وى شادتر بود چون بيافت اين همه نعمتها كه ياد كرده شد.
و شناخت ايمان را خواجه محمّد بن على التّرمذى- رحمة اللّه عليه- در كتاب امثال مثال آورده است و چنين گفته كه مثال ايمان مثال گوهريست، كسى كه گوهرى بيابد و قيمت [b ٧٥] وى نشناسد دل وى قوىّ نشود چهگاه به دل وى چنين آيد كه بود كه اين گوهر به صد هزار[٣] درم ارزد و گاهى چنين آيد كه نبايد[٤] كه پنجاه درم بيش نيرزد و گاهى چنين آيد كه نبايد[٥] كه پانصد درم بيش نيرزد[٦] و مانند اين. از روى مثال لاجرم دل وى قوىّ نشود. و باز چون گوهر قيمتى به دست كسى افتد كه قيمت وى بشناسد و داند كه قيمت اين گوهر صد هزار درم[٧] است، دل وى قوىّ شود و تا آن گوهر با خويشتن بيند به گم شدن چيزهاى ديگر بسى غم نخورد همچنين هركه وى[٨] ايمان يافت و مقرّ بود كه ايمان نيكوست وليكن قدر وى[٩] نشناسد، از روى حقيقت دل وى قوىّ نشود و به نقصان بهرههاى تنى و دنيايى غم خورد. پديد آيد كه وى قدر ايمان نشناخته است، چه آنكس كه[١٠] شناخته بود دل وى قوىّ شود و به نقصان بهرههاى تنى و دنيايى بسى غم نخورد و همچنانكه كسى هزار دينار دارد،[١١] يك درم كه گم شود، غم خورد وليكن چون بينديشد كه چه كردمى گر اين هزار دينار گم شدى؟ غم آن درم گم شده سبك شود.
و مر خواجه حكيم را- رحمه اللّه- پرسيدند كه به آخر الزّمان چگونه [a ٧٦] بايد زيستن مرد را تا سلامت دين يابد؟ گفت چنانكه دل زير بار قضا دارد و تن زير بار جفا دارد و چشم به دار بقا دارد و هرچه جز دين برود روا دارد و اين آنكس تواند كردن كه ايمان را شناخته بود. و هركه خواهد كه اندازه خويش را به يافت[١٢] ايمان بشناسد، شادى يافت ايمان به وقتى بايد جستن كه مرد را رنجى رسد يا مصيبتى رسيده باشد.
[١]- بود.
[٢]-+ بايد.
[٣]-« هزار» ندارد.
[٤]- شايد كه اين گوهر به+ پنجاه.
[٥]- شايد+ به پانصد.
[٦]- ارزد.
[٧]- دينار.
[٨]-« وى» ندارد.
[٩]-+ مى.
[١٠]-+ قدر ايمان.
[١١]-+ اگر.
[١٢]- اندازه شادى خود را بيافت.