ارشاد در معرفت و وعظ و اخلاق - قلانسى نسفى، عبد الله بن محمد - الصفحة ١٠
و مراد از اين سخن آن نيست[١] كه ترس مخلوقان يا امّيد به ايشان يا دوستى ايشان به دل اندر آيد وليكن مراد آن است[٢] كه جاى نگيرد و مر دوستى مولى تعالى را غلبه نكند چنانكه خواجه ابو اسحاق بشاغرى[٣] گفته است كه دل همچون رباطيست و در رباط هركس[٤] فرود آيد و رود وليكن آنكه رباطبان است[٥] پيوسته در رباط بود. اكنون بنده را تأمّل بايد كردن كه در غالب احوال دل خويش را به چه مشغول مىدارد؟ به ياد طاعت يا به ياد معصيت [a ٧] يا به ياد مولى عزّ و جلّ[٦] يا به ياد دنيا. چه هر آفتى كه بنده را پديد آيد به ظاهر آغاز آن از باطن افتد. چون بنده آن را نشناسد و به مولى عزّ و جلّ ناندخسد به ظاهر اثر كند.
و همين خواجه- رحمة اللّه[٧] عليه- چنين گفته است كه هرچه بر دل بنده بگذرد، آن را از مولى تعالى بايد ديدن. اگر ياد طاعت گذرد استعانت بايد خواستن تا توفيق دهد تا بتوانى كردن و اگر ياد معصيت گذرد به مولى عزّ و جلّ[٨] ببايد[٩] اندخسيدن تا نگاه دارد.
و خواجه ابو القاسم حكيم سمرقندى[١٠]- رحمة اللّه[١١] عليه- چنين گفته است كه خداىجو[١٢] را از چند چيز چاره نيست: پاس دل و شمارتن و سنجيدن خو. چون پاس دل بايد تا ياد بيگانه راه نيابد و بداند كه هرچه جز ياد مولى[١٣] است بيگانه است. هركه[١٤] باطن را نگاه دارد تا جز ياد مولى عزّ و جلّ[١٥] اندر دل وى جاى نگيرد ظاهر وى نگاه داشته شود تا روزگارى جز به كار پسنديده مولى تعالى[١٦] يا به[١٧] كسى كه پسنديده مولى عزّ و جلّ[١٨] بود صرف نشود.[١٩] و شمار تن ببايد تا هركارى كه بخواهد [b ٧] كردن بينديشد كه مراست يا بر من است و سنجيدن خو[٢٠] بايد كه خويش را با خوى[٢١] پسنديدگان سنجد.[٢٢] آنچه موافق باشد شكر كند و آنچه مخالف يابد جهد كند تا
[١] -T : اين است.
[٢] - مراد آن، آن است.
[٣] - بشاعرى رحمة اللّه تعالى.
[٤] - كسى.
[٥] - بود.
[٦] - مولى تعالى.
[٧] -+ تعالى.
[٨] - مولى تعالى.
[٩] - بايد.
[١٠] - سمرقند.
[١١] -+ تعالى.
[١٢] -+ تعالى جوى.
[١٣] -+ تعالى.
[١٤] - چه هر.
[١٥] - مولى تعالى.
[١٦] - تا روزگار وى به كارى پسنديده مولى تعالى بود.
[١٧] - با.
[١٨] - مولى تعالى.
[١٩] - شود.
[٢٠] - خوى.
[٢١] - خوى خويش را با خوى.
[٢٢] - بسنجد.