شريعت در آينه معرفت - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ٣١٥ - نقد نسبيت
پى نمى بريم , وليكن فرد بالذات امور ذهنى را به دليل اين كه در چهار چوب فرض و اعتبار نفس ما شكل مى گيرد , مى شناسيم و به احكام مربوط به اين فرد بالذات نيز چون از ناحيه نفس ما صادر مى گردد علم پيدا مى كنيم و به بيان ديگر , احكام فرضيه ها و تئوريهاى ذهنى , احكام تحليلى بوده و علم ضرورى به آنها ممكن و ميسر است
پاسخ اين توجيه همان گونه كه از اين پس به تفصيل خواهد آمد اين است كه هيچ گاه ضرورت و يقين در چهار چوب فرضيه ها و مشروط به تئوريهايى كه در ظرف ذهن شكل مى گيرند حاصل نمى گردد , بلكه همواره ناشى از قضاياى ضرورى بينى است كه ضرورت ذاتى آن بوده و در نتيجه هيچ گونه تغيير و تحولى در آن راه ندارد يعنى حتى آن گاه كه ذات و ذاتيات يك فرضيه پس از فرض , در قالب قضاياى تحليلى به ضرورت بر آن حمل مى گردد , اين ضرورت به يك تصوير فرضى و اعتبارى متكى نيست , بلكه به گزاره هايى نظير مبدء عدم تناقض وابسته است كه به عنوان قضايايى حقيقى و واقعى با اتكاء به ضرورتى ذاتى , هو هويت حقايق بلكه هو هويت فرضيه هاى ذهنى را نيز پس از تحقق فرض , تامين مى نمايند
پاسخ ديگر اين است كه علم به فرد بالذات هر امر , علم به كلى طبيعى آن است , و كسى كه آشنايى با اصطلاحات منطقى و فلسفى داشته باشد مى داند كه مراد از كلى طبيعى هرگز طبيعت كلى نيست طبيعت كلى كه مقيد به كليت است , كلى عقلى است و مفهوم كلى كه با اضافه به طبيعت , كلى عقلى را شكل مى دهد , كلى منطقى است , كلى طبيعى نفس طبيعت لا بشرط از جميع قيود و