شريعت در آينه معرفت - جوادی آملی، عبدالله - الصفحة ٢٦٨ - مبادى فلسفى معرفت شناسى
مبادى فلسفى معرفت شناسى
اساسى ترين مبادى معرفت شناسى آن دسته از مبادى هستند كه از فلسفه و هستى شناسى اخذ مى شوند
به عنوان مثال اصل اين كه واقعيتى هست يك قضيه فلسفى است ليكن انكار اين اصل همان گونه كه بنياد ساير علوم را متزلزل مى سازد اساس معرفت شناسى را نيز در هم فرو مى ريزد
آن دسته از ديگر اصول فلسفى كه مقوم علوم گوناگون هستند در بود و نبود ساير علوم از جمله معرفت شناسى نقش تعيين كننده دارند , از جمله آن اصول , وجود معرفت و شناخت , وجود خطا و هم چنين وجود راهى است كه در تشخيص صواب از خطا , مصون و معصوم است , يعنى اصل راه , وجود دارد و معصوم از خطاست گرچه رونده گاهى اشتباه مى كند
اين سرى از اصول همانند قبول اصل واقعيت اصول اولى و بديهى هستند كه انكار هر يك از آنها منجر به سفسطه مى گردد
بايد توجه داشت بداهت و يا اولى بودن خدشه اى در فلسفى بودن اين اصول وارد نمى آورد , زيرا آنچه جايگاه علمى يك قضيه را مشخص مى سازد , اولى و يا نظرى بودن آن قضيه نيست بلكه موضوع و محمول آن است , از اينرو مساله استحاله جمع دو نقيض از مسائل فلسفه الهى است كه موضوع آن اصل واقعيت و موجود است
معرفت شناسى آن گاه مى تواند به عنوان يك علم در صحنه دانش بشرى ظهور پيدا كند كه وجود اصل واقعيتى كه متعلق علم و معرفت قرار مى گيرد پذيرفته شده باشد نفى اصل واقعيت و يا نفى وجود علم در قالبهاى گوناگونى كه توسط قائلين به نسبيت حقيقت و يا