ریحانة الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او اللقب - مدرس تبریزی، محمدعلی - الصفحة ٢٣٦ - شلوبين صغير
از جمله تابعين و فريفتگان وى بودهاند با خودش در محضر خلافت احضار كردند، محض بجهت تحقيق برائت ايشان از آن عقائد منكر، مأمور بسيلى و گردنى زدن بر معبود خودشان گرديدند، ابن عبدوس، از خوف جان، ناچار يك گردنى زد، ابن ابى عون نيز خواست كه سيلى بزند، در اثر رسوخ آن اعتقاد باطل خود كه بشلمغانى داشته دستش مرتعش شد و خوددارى كرده سر و ريش او را بوسه داد، الهى و سيّدى و رازقى گفته و عرض بندگى نمود، اينك خليفه از شلمغانى پرسيد كه اگر تو دعوى خدائى نداشتى پس اين حرف ابن ابى عون از چه راه است گفت كه من مسئول گفته او نيستم، خدا گواه است كه من دعوى خدائى نكردهام. با اينهمه، اينگونه حرفها پردهپوش فضاحتهاى وى نشد، در همان سال مذكور سيصد و بيست و دويم هجرت خود وى و عبد حقيقى او ابن ابى عون را بفتواى فقهاى وقت بدار كردند و جسدشان را سوزاندند و بعد از مدتى حسين بن قاسم مذكور را نيز در رقه كشته و سرش را ببغداد آوردند. شلمغانى، در تكليف و امامت و بدا و مشيّت تأليفاتى دارد كه در زمان استقامت مذهب نوشته است. در نخبة المقال گويد:
و الشلمغانى بن ابى العزاقر |
كان جليلا و غوى فى الاخر |
|