ریحانة الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او اللقب - مدرس تبریزی، محمدعلی - الصفحة ٨١ - سنائى مجدود بن آدم
و ميخواست كه قصيده مدحيّه خود را بنظر سلطان برساند، در راه ديوانه و مجذوبى را (كه گويا نامش لايخوار بوده) ديد كه مشغول مى خوردن بوده و بساقى گفت، يك پياله هم بكورى چشم سلطان ابراهيم پر كن، ساقى گفت او پادشاه اسلام است و چگونه كور باشد، گفت او مردكى ناخشنود و ناراضى است آنچه را كه تحت حكم او ميباشد هنوز در تحت ضبط و تصرّف نياورده ميرود تا مملكت ديگر بگيرد پس پيالهاى خورده و گفت يك قدح ديگر نيز بكورى حكيم سنائى شاعر، پر كن ساقى گفت سنائى مردى فاضل و لطيفطبع است و نبايد كور باشد گفت مردى نامبارك است اگر كور نبودى بكار ديگر مشغول شدى كه وى را بكار آمدى، سخنان دروغ چندى بر كاغذ نوشته و ميخواهد كه از آن دروغها فائده حاصل كند و نمىداند كه او را براى چه كار آفريدهاند. سنائى از اين سخن متغيّر الحال شد و ترك دنيا و مالومنال گفت، قدم در دايره سير و سلوك گذاشت، از دردى باده مجازى درگذشت، مست شراب حقيقت گشت و خدمت شيخ ابو يوسف يعقوب عارف همدانى را برگزيد تا مقتدا و ممدوح اكابر اهل طريقت گرديد. ملّاى رومى كه قطب وقت و سر سلسله شعراى عرفانى ميباشد با آنهمه فضل و كمال و جلالت و مراتب ساميه عرفانيّه كه دارد خود را از متابعان وى شمرده و گويد:
عطّار روح بود و سنائى دو چشم او |
يا ما از پى سنائى و عطّار آمديم. |
|
عطّار بوده شيخ و سنائى است پيشرو |