کاوش ها و چالش ها - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٢٧ - خلاصه بحث
مصلحت آخرت و معنويات؛ و اين بر خلاف چيزى است كه در همه فلسفه هاى سياسى دنيا ملحوظ است. نهايت چيزى كه آنها رعايت مىكنند، امنيت، آرامش، بهداشت، رفاه زندگى و چيزهايى از اين قبيل است. اما هدف اصلى در هيچ فلسفه سياسى، مسأله رشد معنوى و تقرب الى اللّه و كمال انسانى نيست. فقط در نظريات فلسفى انديشمندان سابق، اشاره هايى به اين جهات شده است. در فلسفه هاى افلاطون و ارسطو اشاره اى به اين مطلب شده است كه سعادت نهايى انسان بايد در كمال معنوى و روحى او نيز جستجو گردد و همه قواى انسان، اعم از مادى و معنوى بايد تكامل پيدا كند، و جهت گيرى حكومت بايد به گونه اى باشد كه همه اين نيروها و استعدادها رشد كنند. البته بايد توجه داشت كه معنويت در فرهنگ افلاطون و ارسطو و پيروانشان معناى خاص خودش را دارد. اين طور كه تاريخ مىگويد، آنها مثل ما موحد و قايل به خداى يگانه و اديان آسمانى نبوده اند، بلكه قايل به ارباب انواع و مبتلا به نوعى شرك بوده اند. البته در اين زمينه بنده ادعاى قطعى نمىكنم و جاى تحقيق بيشتر وجود دارد.
در ادامه خطبه، حضرت مىفرمايد: فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ اِلاّ بِصَلاحِ الْوُلاةِ وَ لا يَصْلُحُ الْوُلاةُ اِلاّ بِاسْتِقامَةِ الرَّعِيَّةِ[١]؛ پس كار رعيت سامان نمىيابد مگر به شايستگى و درست كارى حكمرانان و كار حاكمان سامان نمىيابد مگر با پايدارى مردم. اگر حاكم مسؤول صلاح جامعه و فرمانده باشد و ديگران فرمانبردار، در نتيجه مسؤوليت اصلاح جامعه فقط بر عهده حاكم است. هر جا فسادى باشد از چشم حاكم ديده مىشود؛ چون دستورات حاكم و حكومت است كه اجرا مىشود و خواسته هاى مردم نقشى در فرامين و قوانين حكومتى
[١] يعنى مردم يك حكومت، صالح نمىگردند و كارشان سامان نمىيابد الاّ با سامان يافتن و صالح شدن حكومت، و حكومت نيز صلاح و سامان نخواهد يافت الاّ با استقامت مردم (در عمل و پشتيبانى از حق).