ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٧٨ - آرى ، مردم دوران على عليه السّلام پس از گذشت ساليان متمادى ، برخاستند كه او را بشناسند و تسليم او گردند ، ولى دريغا كه وقت گذشته و دير شده بود
بينوا مرد شهرى - < شعر > گفت اين دم با قيامت شد شبيه تا برادر شد يفرّ من اخيه < / شعر > از هر راهى كه ممكن بود براى شناساندن خود به روستائى وارد شد ، اثرى نكرد .
مرد شهرى - < شعر > شرح مى كردش كه من آنم كه تو لوتها خوردى ز خوان من دو تو آن فلان روزت خريدم آن متاع نى به هم مى بود ما را اجتماع نى تو بودى سالها مهمان من نى رسيدت بيكران احسان من سرّ مهر ما شنيدستند خلق شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق < / شعر > آيا ما شبها و روزها با هم نبوديم تو در هر سال از سالهاى متمادى ، روزها و ماهها در خانهء من مانند اهل خانه از همهء دسترنجهاى من برخوردار نبودى آيا در هر روز و شب كه در خانهء من بودى ، روياروى هم ننشسته بوديم ، بروى همديگر نخنديده بوديم در برابر اين همه يادآورىها - < شعر > او همى گفتش چه گوئى ترّهات نه ترا دانم نه نام تو نه جات < / شعر > چهار روز و شب در معرّفى مرد شهرى در بارهء خود و نفى و انكار روستائى سپرى شد و - < شعر > پنجمين شب ابر و بارانى گرفت كاسمان از بارشش شد در شگفت چون رسيد آن كارد اندر استخوان حلقه زد خواجه كه مهتر را بخوان < / شعر > روستائى به سر و صدا و در زدنهاى مرد شهرى اعتنائى نكرد ، ولى بدانجهت كه هواى طوفانى آن شب براى مرد شهرى و خانواده اش بسيار خطرناك بود ، لذا مرد شهرى در در زدن و هياهو اصرار زياد كرد - < شعر > چون به صد الحاح آمد سوى در گفت آخر چيست اى جان پدر < / شعر > مرد شهرى ديد در برابر وقاحت و بىحيائى آن مرد هيچ سخنى و هيچ كارى از دستش برنمى آيد ، لذا همهء سوابق و انس و آشنائى چند ساله و حقوقى را كه به گردن روستائى داشت ، ناديده گرفت و - < شعر > گفت من آن حقّها بگذاشتم ترك كردم آنچه مى پنداشتم پنجساله رنج ديد اين پنج روز جان مسكينم در اين سرما و سوز < / شعر >