ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٧٧ - آرى ، مردم دوران على عليه السّلام پس از گذشت ساليان متمادى ، برخاستند كه او را بشناسند و تسليم او گردند ، ولى دريغا كه وقت گذشته و دير شده بود
اين مهمانان پاكدل ، به دستور روستائى ناجوانمرد - < شعر > در فرو بستند اهل خانه اش خواجه شد زين كجروى ديوانه وش < / شعر > اكنون مرد شهرى چه كند يك مشت خانواده را پس از آن همه تحمّل مشقّتها و بالاتر از اينها ، با چنان پژمردگى پس از آن نشاطها و هيجانها كجا ببرد مرد شهرى از خردى ورزيده و موقع شناس برخوردار بود ، لذا احساس كرد كه در چنين موقعيّتى كه شبيه افتادن در چاه بود ، نبايد براى شناساندن خود به روستائى مقاومت نمايد ، آرى - < شعر > ليك هنگام درشتى هم نبود چون در افتادى به چه تيزى چه سود < / شعر > مرد شهرى با اهل و عيالش - < شعر > بر درش ماندند ايشان پنج روز شب به سرما روز در گرما و سوز < / شعر > مرد شهرى واقعيّات و مسائلى را كه با آنها روياروى شده بود ، بخوبى مى فهميد و ماندنش در مقابل خانهء آن ناجوانمرد - < شعر > نى ز غفلت بود ماندن نى خرى بلكه بود از اضطرار و بىخورى < / شعر > و به اصطلاح : روزگار آيينه را محتاج خاكستر كرده بود - < شعر > با لئيمان بسته نيكان ز اضطرار ز اضطرار است آدمى مردار خوار < / شعر > در آن پنج روز ، روستائى كه از خانه بيرون مى رفت و يا از بيرون به خانه برمى گشت ، بينوا مرد شهرى و كودكان و همسرش با كمال احترام براى جوشاندن رحمت و محبّت در دل او در بارهء خودشان ، با صداى بلند سلامها مى گفتند مخصوصا خود مرد شهرى - < شعر > او همى ديدش همى گفتش سلام كه فلانم مر مرا اينست نام < / شعر > روستائى - < شعر > گفت باشد ، من چه دانم تو كئى يا پليدى يا قرين پاكئى < / شعر > من اصلا ترا و امثال ترا نمى بينم ، فكر و درك من از اين دنيا بريده و - < شعر > از خودىّ خود ندارم هم خبر نيست از هستى سر مويم اثر < / شعر > لذا - < شعر > هوش من از غير حقّ آگاه نيست در دل مؤمن بجز اللَّه نيست < / شعر >