ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٧٥ - آرى ، مردم دوران على عليه السّلام پس از گذشت ساليان متمادى ، برخاستند كه او را بشناسند و تسليم او گردند ، ولى دريغا كه وقت گذشته و دير شده بود
< شعر > شادمانان و شتابان سوى ده كه برى خورديم از ده مژده ده مقصد ما را چراگاه خوش است يار ما آنجا كريم و دلكش است با هزاران آرزومان خوانده است بهر ما غرس كرم بنشانده است ما ذخيرهء ده زمستان دراز از بر او سوى شهر آريم باز بلكه باغ ايثار راه ما كند در ميان جان خودمان جا كند عجّلوا اصحابنا كى تربحوا عقل مى گفت از درون لا تفرحوا < / شعر > < شعر > خواجه و بچگان جهازى ساختند بر ستوران جانب ده تاختند شادمانه سوى صحرا راندند سافروا كى تغنموا برخواندند كز سفرها بنده كيخسرو شود بىسفرها ماه كى خسرو شود < / شعر > خانوادهء مرد شهرى در اين سفر متحمّل همه گونه دردها و مشقّتها شدند - گرماى آفتاب را از جان مى پذيرفتند و سنگلاخها را زمين هموار و خارستان را فرش زمرّدين تلقّى مى كردند زيرا كه با اشتياق وصول به مقصود ، گام روى آنها مى گذاردند و بدين ترتيب - < شعر > روز روى از آفتابى سوختند شب ز اختر راه مى آموختند خوب گشته پيش ايشان راه زشت از نشاط ده شده ره چون بهشت زر گمان بردند بسته در گره مى شتابيدند مغروران به ده همچنان خندان و رقصان مى شدند سوى آن دولاب چرخى مى زدند چون همى ديدند مرغى مى پريد جانب ده صبر جامه مى دريد هر نسيمى كز سوى ده مى وزيد گوئيا روح روان مى پروريد هر كه مى آمد زده از سوى او بوسه مى دادند خوش بر روى او كه تو روى يار ما را ديده اى پس تو جان جان ما را ديده اى < / شعر > در آن راه مشقّتها ديدند و رنجها و زجرها كشيدند و - < شعر > اندر آن ره رنجها ديدند و تاب چون عذاب مرغ خاكى در عذاب سير گشته از ده و از روستا وز شكر ريزى چنان نا اوستا قرب ماهى ده به ده مى تاختند زان كه راه ده نكو نشناختند < / شعر >