ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٧١ - آرى ، مردم دوران على عليه السّلام پس از گذشت ساليان متمادى ، برخاستند كه او را بشناسند و تسليم او گردند ، ولى دريغا كه وقت گذشته و دير شده بود
( قسم بخداى كعبه رها شدم و به منزلگه نهائى و به مقصدم نائل گشتم . ) مى گشت - < شعر > دگرم بوارق غيب جان ز قيود كرده مجرّدا طيران روح ز حدّ تن دگرم كشيده بلا جدا < / شعر > [١] در اينجا بسيار مناسب است يادآورى داستانى تمثيلى كه مولوى در مثنوى در بارهء جهل انسان به خويشتن آورده است كه شبيه به جهل او در بارهء رهبر حقيقى او است ، در صورتى كه آدمى همهء ساليان عمر و مدّت مناسبى را با خويشتن و رهبرش مى گذراند . آدمى در اين ساليان عمر هزارها علم و شناخت بدست مى آورد ، و به بيان امروزى در اعماق اقيانوسها به سير و سياحت مى پردازد ، كرات فضائى را زير پا مى گذارد ، در صحنهء شناختهاى بسيار دقيق اتمى به محاسبات رياضى و مشاهدات فيزيكى مى پردازد و براى بدست آوردن سود مادّى و مقام و شهرت اجتماعى كارهاى محيّر العقول انجام مى دهد و بطور كلَّى او همه چيز را مى شناسد جز خويشتن را و وقتى كه به خود مى آيد و تا حدودى ضرورت خود شناسى را درك مى كند و مى فهمد كه بايد موقعيّت خويشتن را در اين جهان هستى دريابد و تسليم قوانين سازندهء آن باشد ، ناگهان آفتاب عمر بر لب بام رسيده و مجالى نمانده است .
داستان بقرار زير است : [١] < شعر > اى برادر بود اندر ما مضى شهره اى با روستائى آشنا روستائى چون سوى شهر آمدى خرگه اندر كوى آن شهرى زدى دو مه و سه ماه مهمانش بدى بر دكان او و بر خوانش بدى هر حوائج را كه بودش آن زمان راست كردى مرد شهرى رايگان < / شعر > در يكى از روزها كه شايد محبّت و احسان مرد شهرى در بارهء آن روستائى بيش از اندازه بروز كرده بود ، يا شايد از آن جهت كه وجدانش براى اداى حقّ مرد
[١] اگر چه اين داستان تا حدودى طولانى است ، ولى بدانجهت كه در موضوع مورد بحث ما بسيار بسيار مفيد است ، لذا آن را در اين مبحث مى آورم و از مطالعه كنندهء محترم تقاضا ميكنم كه در اين داستان و تطبيق آن بر موضوع مبحث دقّت فرمايند .
[١] اگر چه اين داستان تا حدودى طولانى است ، ولى بدانجهت كه در موضوع مورد بحث ما بسيار بسيار مفيد است ، لذا آن را در اين مبحث مى آورم و از مطالعه كنندهء محترم تقاضا ميكنم كه در اين داستان و تطبيق آن بر موضوع مبحث دقّت فرمايند .