ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٧١
يعنى در بارهء واقعيت آن معلوم به انكشاف مى رسد ، ولى براى خاصيت ذاتى انكشاف و روشنائى خود علم چيزى جز خود آن ، مورد نياز نمى باشد . باضافهء اين كه ابو البركات باين نكته متوجه نشده است كه اگر استدلال او در بارهء علم انسانى صحيح باشد ، در بارهء علم خداوندى بهيچ وجه صحيح نيست ، زيرا علم خداوندى كه عين ذات او است ، خود بينهايت است و بعنوان يك حقيقت مشخص و محدود براى علم دوم بر نهاده نمى شود .
مثال دوم - مى گويد : اگر گفته شود : خداوند به معلولات و نتايج و لوازم آنها و لوازم آنها عالم باشد ، منجر به تسلسل بينهايت مى گردد و اين امريست محال پاسخ اين مثال هم كاملا روشن است ، زيرا اين كه مى گوئيم : علم خداوندى نيست ، زيرا مانند احاطهء ظرف به مظروف خود نمى باشد ، بلكه حضور بىنهايت در بىنهايت است [ اگر معلومات خداوندى را بينهايت فرض كنيم ] كه علم خداونديست .
نظريهء هشتم - از ارسطو و هواداران اوست مانند ابن سينا و غيره .
اين نظريه مى گويد : خداوند فقط به كليّات عالم است ، زيرا كلياتست كه تغيير نمى پذيرد ، مانند علم به اين كه « انسان حيوان است » و به ذات خود نيز عالم است . پاسخ اين نظريه را مى توان از پاسخ نظريات گذشته درك كرد ، با اين حال در اينجا باز بطور اختصار آن را متذكر مى شويم : نخست بايد تقسيم معلومات را بر كلى و جزئى كه در ذهن ما انجام مى گيرد بمقام شامخ الهى تعميم ندهيم ، زيرا كلى يك مفهوم انتزاعى است كه ذهن انسانى آنرا با يك فعاليت ذهنى بوجود مى آورد ، و در ذات خداوندى چنين عملى امكانپذير نيست ، زيرا او عمل ذهنى مانند انسان ندارد كه جزئيات را در برابر خود بر نهد و سپس از آنها كلياتى را تجريد و انتزاع نمايد . علم او بر كليات كه از واقعيتها منتزع شدهاند ، مانند علم او به جزئيات است و براى علم به آنها احتياجى به درك