ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٩
گويا اين ساده لوح ، < شعر > گربه مى بيند به دور خود قطار مرغش آيس گشته بوده است از مطار يا عدم ديده است غير اين جهان در عدم ناديده او حشر نهان چون جنين كش مى كشد بيرون كرم مى گريزد او سپس سوى شكم لطف رويش سوى مصدر ميكند او مفر در پشت مادر ميكند كه اگر بيرون نهم زين شهر گام اى عجب ديگر نبينم اين مقام يا درى بودى در اين شهر و خم تا نظاره كردمى اندر رحم يا چو چشم سوزنى را هم بدى كه ز بيرون آن رحم ديده شدى اين چنين هم غافلست از عالمى همچو جالينوس او نامحرمى او نداند كان رطوباتى كه هست آن مدد از عالم بيرونى است آن چنانكه چار عنصر در جهان صد مدد دارد ز شهر لا مكان آب و دانه در قفس گر يافته است آن ز باغ و عرصه اى در تافته است جانهاى انبيا بينند باغ زين قفس در وقت نقلان و فراغ پس ز جالينوس و عالم فارغند همچو ماه اندر فلكها بازغند ور ز جالينوس اين قول افتريست پس جوابم بهر جالينوس نيست اين جواب آن كس آمد كاين بگفت كه نبودستش دلى با نور جفت مرغ جانش موش شد سوراخ جو چون شنيد از گربكان او عرجو < / شعر > [١] < شعر > زان سبب جانش وطن ديد و قرار اندر اين سوراخ دنيا موش وار هم در اين سوراخ بنائى گرفت در خور سوراخ دانائى گرفت [٢] < / شعر >
[١] عرجو بالا برويد ، مقصود مولوى اينست كه گويا مرغ روح گويندهء اين سخن : < شعر > ( راضيم كز من بماند نيم جان كه ز . . . استرى بينم جهان ) < / شعر > كه قصد پرواز دارد ، اين فرياد را شنيده است كه به گربهها مى گويد : برويد بالا و آن مرغ را بگيريد تا نتواند پرواز كند
[٢] مثنوى دفتر سوم ص ٢٠١ نسخهء رمضانى - بيان آنكه عشق جالينوس بر اين حيات دنيا بود . . .