ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٩
< شعر > خود دجله چنان گريد صد دجلهء خون گوئى كز گرمى خونابش آتش چكد از مژگان بينى كه لب دجله چون كف به دهان آرد گوئى ز تف آهش لب آبله زد چندان از آتش حسرت بين بريان جگر دجله خود آب شنيدستى كاتش كندش بريان بر دجله گرى نونو وز ديده زكاتش ده گر چه لب دريا هست از دجله ز كاتستان گر دجله در آميزد باد لب و سوز دل نيمى شود افسرده نيمى شود آتشدان تا سلسلهء ايوان بگسست مدائن را در سلسله شد دجله چون سلسله شد پيچان گه گه بزبان اشك آواز ده ايوان را تا بو كه بگوش دل پاسخ شنوى ز ايوان دندانهء هر قصرى پندى دهدت نو نو پند سر دندانه بشنو ز بن دندان گويد كه تو از خاكى ما خاك توايم اكنون گامى دو سه برمانه اشكى دو سه هم بفشان از نوحهء جغد الحق مائيم به درد سر از ديده گلابى كن درد سر ما بنشان آرى چه عجب دارى كاندر چمن گيتى جغد است پى بلبل نوحه است پى الحان ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما بر قصر ستمكاران تا خود چه رسد خذلان < / شعر >