ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٤١
< شعر > نى نى كه چو نعمان بين پيل افكن شاهان را پيلان شب و روزش گشته ز پى دوران اى بس پشه پيل افكن كافكند به شه پيلى شطرنجى تقديرش در ماتگه حرمان مستست زمين زيراك خورده است بجاى مى در كاس سر هرمز خون دل نوشروان بس پند كه بود آنگه بر تاج سرش پيدا صد پند نو است اكنون در مغز سرش پنهان كسرى و ترنج زر ، پرويز و به زرين بر باد شده يكسر با خاك شده يكسان پرويز بهر بزمى زرين تره گستردى كردى ز بساط زر زرين تره را بستان پرويز كنون گم شد زان گمشده كمتر گوى زرين تره كو بر خوان رو كم تركوا بر خوان گفتى كه كجا رفتند آن تاجوران اينك ز ايشان شكم خاكست آبستن جاويدان بس دير همى زايد آبستن خاك آرى دشوار بود زادن نطفه ستدن آسان خون دل شيرين است آن مى كه دهد زر بن زاب و گل پرويزست آن خم كه نهد دهقان چندين تن جباران كاين خاك فرو خورده است اين گرسنه چشم آخر هم سير نشد ز ايشان از خون دل طفلان سرخاب رخ آميزد اين زال سپيد ابرو و وين مام سيه پستان < / شعر >