تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥٨ - تفسير ابيات
حكايت كافرى كه گفتندش در عهد ابا يزيد كه مسلمان شود جواب گفتن او ايشان را
تفسير ابيات
حكايت كافرى كه گفتندش در عهد ابا يزيد كه مسلمان شود جواب گفتن او ايشان را
((٣٣٥٦)) بود گبرى در زمان بايزيد گفت او را يك مسلمان سعيد
((٣٣٥٧)) كه چه باشد گر تو اسلام آورى تا بيابى صد نجات وسرورى ؟
((٣٣٥٨)) گفت اين اسلام اگر هست اى مريد آن كه دارد شيخ عالم بايزيد
((٣٣٥٩)) من ندارم طاقت آن تاب آن كان فزون آمد ز كوششهاى جان
((٣٣٦٠)) گرچه در ايمان ودين ناموقنم ليك در ايمان او بس مومنم
((٣٣٦١)) دارم ايمان كاو ز جمله برتر است بس لطيف وبا فروغ وبا فر است
((٣٣٦٢)) مؤمن ايمان اويم در جهان گر چه مهرم هست محكم بر دهان
((٣٣٦٣)) باز خود ايمان گر ايمان شماست نى بدان ميلستم ونى اشتهاست
((٣٣٦٤)) آن كه صد ميلش سوى ايمان بود چون شما را ديد آن فاتر شود
((٣٣٦٥)) زان كه نامى بيند ومعنيش نى چون بيابان را مفازه گفتنى
((٣٣٦٦)) چون به ايمان شما او بنگرد عشق او زآورد ايمان بفسرد
تفسير ابيات در زمان با يزيد بسطامى گبرى بود ، روزى يك مسلمان سعادتمند به او گفت : كه چه مى شود اگر تو اسلام مرا بپذيرى وبه نجات وسرورى برسى آن گبر پاسخ داد : اگر اسلام آن دين است كه با يزيد دارد ، من طاقت وتوان اسلام او را كه ما فوق كوششهاى جان است ، ندارم . اگر چه من در بارهء ايمان ودين به حال يقين نرسيدهام ، ولى ايمانى بس شديد به ايمان بايزيد دارم ، من ايمان دارم كه او بالاتر است ولطيفتر وپر فروغتر است . من ايمان به ايمان بايزيد دارم ، اگر چه مهرى محكم بر دهانم زده شده است .
واگر از اين اسلام وايمان كه مى گويى مقصودت همان ايمان است كه شماها