تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥٥ - عنصر دوم
زيرا خودى كه با مقتضيات مادى بدن در آميخته ومشاعر وادراكاتش مانند بارقه هاى سنگ وآهن مادى در لحظات موقتى بيرون مى جهد وخاموش مى شود ، نمى تواند موفق به آگاهى عالى به خود بوده باشد وبه قول جلال الدين در ديوان شمس تبريزى - :
تن بسان ريسمان بگداخته جان معلق مى زند بر ريسمان [١]
تار وپود واجزاى كالبد مادى در هم آميخته ودر هم وبر هم شده وانديشه وخيال واراده وكراهت واقعيات خود را از دست داده ، جان بىنوا هم روى اين ريسمان گداخته ودر هم شده مشغول معلق زدن وجست وخيز است ، آيا مى توان باور كرد كه خود آدمى با داشتن وضع ناهنجار ودر هم وبرهم ، آدمى را جلب كند واو را به خود وخود يابى وادار بسازد اين خود عجيب وغريب چنان وحشتناك است كه انسان به مجرد رو به رو شدن وادار به رميدن مى شود وبه قول جلال الدين :
مانندهء ستوران در وقت آب خوردن چون عكس خويش ديديم از خويشتن رميديم [٢]
[١] احتمال مى رود معناى بيت فوق بر عكس معنايى باشد كه ما استشهاد كرديم ، يعنى از كثرت رياضت وتأدب به آداب الله بدن لاغر شده وروح به آن مسلط وچيره گشته است . .
[٢] ديوان شمس تبريزى ، ابيات قبلى بيت مزبور چنين است : آوازهء جمالت از جان خود شنيديم * چون آب وباد وآتش در عشق تو دويديم اندر جمال يوسف گر دستها بريدند * دستى به جان ما بر بنگر چه ها بريديم در عشق جان سپاران مانند من هزاران * هستند ليك چون تو در خواب هم نديديم با نظر به مضمون ابيات فوق بيت مورد استشهاد يكى از دو معنا را در بردارد ، يك - همان است كه متذكر شديم وگفتيم : از زشتى قيافهء هولناك خود كه تباه شده است انسان از عكس خود مى رمد . دوم - عظمت عكس روح آدمى است كه جمال الهى را نشان مى دهد چون انسان تاب ديدن آن را ندارد ، لذا مى رمد وفرار مى كند . .